به یاد فرزندان جاویدان این سرزمین

یادشان همواره در قلب این خاک زنده خواهد ماند

داستان های عاشقانه کوچک: "او 75 ساله بود. من 42 ساله بودم."

داستان های عاشقانه کوچک: "او 75 ساله بود. من 42 ساله بودم."

نیویورک تایمز
1404/09/24
5 بازدید
تصویر
اعتبار...برایان ریا
بهترین کمپین تبلیغاتی یک کامیون سفید رنگ چشمان پیت از پنجره فوراً می خواهم همه چیز را به او بگویم. من مدام او را می بینم: در کلیسا، عکس پیت در تبلیغاتی که به صندوق پست من می رسد. او شماره مرا پیدا می کند. ما ملاقات می کنیم من ترک خورده ام این آسان نخواهد بود هر دو طلاق گرفته اند، من یک پسر کوچک دارم. ما در روز شکرگزاری ازدواج کردیم، سپس فرزندخواندگی کردیم. با مادر تولد آلیسا، ما گریسن را به خانه می آوریم. در بهار، آلیسا دوباره باردار شد. آیا ما؟ پیت و سه برادر به نوعی زیبا - 13 ساله، 2 و نیم و 4 ماهه - داستان عشق کوچک من هستند که از چراغ توقف شروع شد. — جولی فیتزپاتریک

تصویرعکسی از نویسنده با خانواده‌اش. پسر بزرگش کوچکترین او را در آغوش گرفته است.

شریک مک، دارلین Gramma

او به عنوان یک کودک 3 ساله مجروح عاطفی به مزرعه ی ما در غرب کلرادو آمد. با خجالت از کلاه گاوچران بزرگ و رفتار آرام مک، ما به سرعت تبدیل به «مک و گراما» شدیم. مک او را در روز سوار بر اسب می‌برد و به پشتش نوازش می‌کرد تا شب بخوابد. ما نگران بودیم - آیا عشق ما هرگز بهبود می یابد؟ ماه‌ها بعد، در یک حراج دام، پیرمردی نزدیک شد و به کودک ساکت، نوه ما خیره شد. "و تو کی هستی؟" کلاه گاوچرانش پایین کشیده شد، مارکوس با افتخار با صدای کوچکش گفت: «من شریک مک و عزیز گرام هستم!» ما بالای کلاه گاوچران او رد شدیم. — باربارا استراتمن

تصویر
مک، گراما و کابوی ما که به زودی تبدیل می‌شود. Faith

او 75 ساله بود. من 42 ساله بودم. او 7000 مایل دورتر زندگی می کرد. او در کالج کانتری را می دوید. از او پرسیدم که آیا او در یک نیمه ماراتن زمستانی به من خواهد پیوست. پدرم، کریشنامورتی، مردد و در عین حال هیجان‌زده، موافقت کرد. یک برنامه تمرین مجازی 12 هفته ای آغاز شد، قاره ها و مناطق زمانی ما را از هم جدا کردند. از ترس شکست، به کسی نگفت. سپس، ساعت 4 صبح، در ممفیس، آخرین تمرین 12 مایلی را با هم انجام دادیم. او 13 "فقط برای اطمینان" انجام داد. یک هفته بعد، پدر با گریه و در عین حال شادمانه در خط پایان به امدادگر اعلام کرد: «هیچ وقت فکر نمی کردم بتوانم، اما ایمان را قرض گرفتم. این عشق یک دختر است.» — سوماتی مصرا

تصویر
پدر در خط پایان. فضاهای وحشی

پسر ما با فریادهای کابوس از خواب بیدار می شد. ما مجبور شدیم او را در اطراف آپارتمان تعقیب کنیم و او را متقاعد کنیم که هیولا نیستیم. متولد دوم ما که از ضمایر آنها/آنها استفاده می کند، هر شب در رختخواب ما می خوابید و بدن خود را بین ما ستاره دریایی می کرد. من و شوهرم فکر نمی‌کردیم دیگر تنها باشیم. اکنون که فرزندان ما تقریباً نوجوان هستند، شب ها متفاوت به نظر می رسند. نگاه همدیگر را نگه می‌داریم، کوکتل‌های عصرانه می‌نوشیم و صحبت‌های آرامی در وان حمام می‌کنیم. با دست گرمش روی پشتم، بدنش به من وصل شده، خوابم می برد. ما در حال رشد در فضاهای وحشی هستیم که زمانی ما را از هم جدا کرده بودند.— الکسیس باراد-کاتلر

تصویر
این تابستان، در حالی که فرزندانمان در هتل ما کتاب می‌خوانند، به تنهایی نوشیدنی می‌نوشیم. اتاق.

داستان‌های کوچک عشق بیشتری را در nytimes.com/modernlove ببینید. مورد خود را در nytimes.com/tinylovestories ارسال کنید.

از Modern Love چیزهای بیشتری می خواهید؟ مجموعه تلویزیونی را تماشا کنید. برای خبرنامه ثبت نام کنید. یا به پادکست در iTunes، Spotify یا Google Play. ما همچنین در فروشگاه NYT و دو کتاب، «» و «داستان های عاشقانه کوچک: داستان های واقعی عشق در 100 کلمه یا کمتر."