پس از سقوط یک هواپیما در مه تگزاس، 2 داستان نجات
تاد دونالدسون روز دوشنبه با خانواده در نزدیکی گالوستون، تگزاس در حال ماهیگیری بود، وقتی یک نگاه اجمالی به یک هواپیما - فکر کرد که خیلی پایین پرواز می کرد - قبل از اینکه دوباره در مه غلیظی که خلیج را فرا گرفته بود ناپدید کرد، گرفت. چند ثانیه بعد صداهایی شنیده شد که او فراموش نمی کرد: یک ترک تیز و تکان دهنده و به دنبال آن سیلی سنگین آب. اکو نشد. مه آن را بلعید.
او گفت: «سکوت مرده بود. «دیگر نه موتور و نه پروانهها را میشنیدیم.»
او تصادف را ندید، اما با یک فرودگاه درست در آن سوی خلیج، صدا و مسیر جتی را که فقط یک نگاه به آن گرفته بود، دنبال کرد.
همانطور که آقای دونالدسون، یک ساکن 57 ساله ساکن Cypress، تگزاس، شروع به هدایت آن کرد. نوارهای فلزی و عایق مانند پنبه پاره شده در حال حرکت هستند. سپس بوی قوی و غیرقابل انکار سوخت جت.
در زمانی که مه شروع به رقیق شدن کرد، حقایق در کانون توجه قرار گرفتند. یک هواپیمای حمل و نقل پزشکی کینگ ایر نیروی دریایی مکزیک در خلیج گالوستون سقوط کرد و شش نفر کشته و دو نفر دیگر جان سالم به در بردند. در میان کشته شدگان یک بیمار سوختگی 2 ساله بود که برای مداوا از مکزیک منتقل شده بود. این هواپیما دارای چهار خدمه و چهار غیرنظامی بود که در یک ماموریت بشردوستانه با هدف نجات جان یک نفر انجام می شد. مقامات فدرال به همراه مقامات تگزاس در حال بررسی این سقوط هستند.
Mr. دونالدسون و گروهش اولین افرادی بودند که به لاشه هواپیما رسیدند. هنگامی که آنها در میان مه خزیدند، صدای جیغ زنی را شنیدند. آنها فکر کردند که یک بازمانده احتمالی است.
یک پرستار پرواز مراقبتی 27 ساله در میان بقایای فلزی پیچ خورده و شناور که فقط سطح خلیج را شکسته بود، زنده بود. آقای دونالدسون دستش را به زن داد تا او را با خیال راحت سوار کند در حالی که لاشه ها را شانه می کردند. آقای دونالدسون گفت: «اگر ابتدا زن جوان را زنده پیدا نمیکردیم، قبل از اینکه لاشه هواپیما را پیدا کنیم، هرگز فکر نمیکردم کسی از آن جان سالم به در ببرد. بدنه پاره شد، فلز پوست کنده شد و پیچ خورد. این کمتر شبیه هواپیما بود تا یک قوطی آلومینیومی خرد شده.
اسکای دکر، کاپیتان قایق از گالوستون، تگزاس، که حدود یک مایل دورتر از محل سقوط زندگی میکند، تصور میکرد که هنوز هیچکس نمیتواند در داخل آن زنده باشد. او می خواست قایق خود را پهلو بگیرد که همسایه ای به او درباره سقوط گفت، بنابراین با عجله به بیرون رفت.
سپس فریاد آمد.
داخل هواپیما، زنی در بالای کابین گیر افتاده بود. فقط اینچ هوا بین او و خط آب باقی مانده بود. آقای دکر گفت که او خودش را بالا نگه داشته بود تا وقتی امواج در بدنه شکسته می چرخید دهانش بالای آب ماند. هر قایق عبوری برای مدت کوتاهی آن فضا را پاک میکرد و او را مجبور میکرد نفس خود را حبس کند و منتظر بماند تا آب فروکش کند.
داخل هواپیما در هرج و مرج فرو ریخته بود. صندلی ها شل شده و روی هم جمع شده بودند. پانل های دیواری شناور و گیر کرده بودند. هیچ راه روشنی برای او وجود نداشت. آقای دکر، 58 ساله، میتوانست او را ببیند اما نمیتوانست به او برسد.
کاپیتان یک قایق بادبانی که در آب راحت بود، کبوتر کرد.
او گفت: «حتی متوجه سرما نشدم.» "من در یک ماموریت بودم."
آقای دکر صندلی ها و آوارها را یکی یکی بیرون کشید. زمان کشیده شد. اما در نهایت چشمانشان به هم رسید. او به زبان اسپانیایی با او صحبت کرد و به او گفت که او را نگه دارد و او را بیرون میآورد، پنج دقیقه که به نظر میرسد ابدیت است، از نظر نفس و تلاش.
او به جزئیات جراحاتش نمیپردازد و فقط میگوید که او در وضعیت وحشتناکی قرار داشت.
"آقای دکر، وقتی او را از آب بیرون آوردیم، پاهای درهم ریختهاش را دیدم." گفت.
هنگامی که او آزاد شد، مسیر داخل هواپیما به اندازهای باز شد که او بتواند به داخل برگردد. مردی روبروی جایی بود که او بود. آقای دکر اکنون با احساس کار کرد و به جایی رسید که دید ناکام ماند. مرد مدت طولانی تری زیر آب بود. وقتی او را آزاد کرد، هیچ پاسخی دریافت نکرد.
آقای دکر بعداً گفت: «من کاملاً مطمئن هستم که او قبلاً مرده بود. "من سعی کردم به خلبان و کمک خلبان برسم، اما هیچ راهی وجود نداشت که بتوانم به آنجا برسم."
Mr. دکر میدانست که بازیابی آنها بسیار خطرناک است.
این زن زنده ماند. مقامات بعداً گفتند که او پاسخگو بود و صحبت میکرد.
شش نفر دیگر این کار را نکردند.
در میان آنها بیمار سوختگی 2 ساله بود که برای درمان به پرواز درآمد. آقای دونالدسون به یاد می آورد که بطری های Pedialyte و ژاکت کودک کوچکی را دیده است که در آب شناور بوده است.
برای آقای دکر، این تجربه خاطراتی را که فکر می کرد پشت سر گذاشته بود تحریک کرد. وقتی او 10 ساله بود، پدرش یک هواپیمای کوچک را سقوط داده بود. هیچ کس فوت نکرد، اما ضربه روانی ادامه داشت. سالها، آقای دکر رویای سقوط هواپیماها را در سر میپروراند که در هنگام سقوط در داخل آنها باشد. این رویاها او را تا بزرگسالی دنبال کردند و سرانجام محو شدند.
او گفت: «من با هواپیماهای کوچک تمام شدهام.
آقا. دونالدسون با تصاویری که نمی توانست به راحتی کنار بگذارد به خانه بازگشت. او از تلفات عاطفی، سکوت پس از آن، تلاش برای توضیح دادن به دیگران برای توضیح دادن به دیگران گفت که اولین بودن در صحنه چه احساسی دارد وقتی چیزی به طرز وحشتناکی اشتباه میشود.
"این بدترین احساس در دنیا بود. دیشب بعد از رسیدن به خانه، آقای دونالدسون گفت: "این بدترین احساس در دنیا بود. دو سامری خوب و جامعه آنها. داگ بالی، رئیس پلیس گالوستون، در پستی در رسانههای اجتماعی نوشت: «وقتی لحظه فرا رسید، مردم نپرسیدند که کار کیست، آنها فقط اقدام کردند. "گالوستون قلب خود را نشان داد، و من بیش از هر کلمه سپاسگزارم."
شیلاگ مک نیل در تحقیق مشارکت داشت.