به یاد فرزندان جاویدان این سرزمین

یادشان همواره در قلب این خاک زنده خواهد ماند

پس از مریض شدن بن مارکویتز، رمان او بهتر شد

پس از مریض شدن بن مارکویتز، رمان او بهتر شد

نیویورک تایمز
1404/10/01
2 بازدید

چند سال پیش، در حال دویدن در همپستد هیث نزدیک خانه‌ام در شمال لندن بودم که ناگهان مجبور به توقف شدم. به هیچ وجه معمولی احساس خستگی یا تنگی نفس نمی کردم. انگار پاهایم را از برق کشیده بودند. من همچنین یک احساس بال زدن عجیب در قفسه سینه ام داشتم، مثل اینکه کسی یک آلکا-سلتزر را در خونم انداخته باشد. یک یا دو دقیقه آن را کنار گذاشتم و بعد بدون هیچ حادثه ای دویدم. روز بعد همین اتفاق افتاد.

G.P. هیچ مشکلی پیدا نکردم و در نهایت به یک دکتر خصوصی رفتم که چند آزمایش از جمله سی تی اسکن را پیشنهاد کرد که حدود 3000 پوند هزینه داشت. اما قرار بود به یک تعطیلات خانوادگی برویم، یک سفر جاده ای سه هفته ای از آستین، تگزاس، جایی که من بزرگ شدم، به کالیفرنیا. وقتی به انگلستان برگشتیم، تصمیم گرفتم با مسائل پزشکی سر و کار داشته باشم.

در آن نقطه، من قبلاً رمانی را درباره مردی شروع کرده بودم که احساس می کرد از مرکز زندگی خود بیرون رانده می شود. همسرش زمانی که بچه‌ها کوچک بودند، رابطه نامشروع داشت. او اخیراً در محل کارش تعلیق شده بود. برخی از علائمم را به عنوان بخشی از افول عمومی‌ترش به او دادم: چیزهایی برای او اتفاق می‌افتاد که نمی‌توانست کاملاً بفهمد. ایده من این بود که بعد از اینکه دخترش را در دانشگاه رها کرد، به رانندگی در سراسر آمریکا ادامه دهد. تعطیلات خانوادگی ما نیز یک سفر تحقیقاتی بود.

در همین حال، من بیمارتر شدم. در پارک ملی بیگ بند، عدسی های چشمم مانند پوست قدیمی شروع به چروک شدن کردند. آیا این فقط تخیل من بود؟ بعد از شیرجه زدن در یک استخر متل در سانتافه، صورتم به رنگ بنفش روشن آمد و همسرم به من قول داد که دیگر شنا نکنم. آهسته دویدن مثل کشیدن ماشین پشت سرم بود. اما گرم بود؛ سانتافه در ارتفاع بالایی قرار دارد - چه کسی می داند؟ "مرد میانسال از خستگی شکایت می کند" یک اورژانس پزشکی نیست، حتی اگر هر روز صبح با صورت متورم از خواب بیدار شوم. در لاس وگاس، از تخت هتل بیرون آمدم، فقط برای چند ثانیه خاموش شدم. رگ‌ها روی سینه و شکمم شروع به جوانه زدن کرده بودند.

ما هنوز این سفر را به‌عنوان بهترین تعطیلات خانوادگی که تا به حال داشته‌ایم به یاد داریم. نگران کننده نوعی جلوه تکنیکالر داشت، در منظره ای که قبلاً از وضوح فوق اشباع شده بود. همه چیز بسیار واقعی به نظر می رسید. همه چیز مهم به نظر می رسید همه اینها مواد پس‌زمینه خوبی برای رمان من بود.

وقتی اولین پیش‌نویس را تمام کردم، داشتم شیمی‌ درمانی می‌کردم.

یکی از چیزهایی که حتی در آن زمان متوجه شدم این بود که می‌خواهم این توالی از وقایع را مستقیماً در ذهنم بیاورم - همان چیزی که الان دارم. شما احساس می کنید که شبیه دریانورد باستانی هستید، که بارها و بارها به همان داستان می پردازید. در بیگ بند ... در سانتافه ... در لاس وگاس. تا حدی برای اینکه بفهمم چه کاری می توانستم متفاوت انجام دهم. اگر من آن اسکن را در ماه ژوئن انجام می دادم، هرگز به آن سفر نمی رفتیم. اما ساده تر از این هم به نظر می رسید. در «پسران شگفت‌انگیز»، رمان کمیک مایکل چابون در مورد راکت نویسندگی خلاق، یکی از دانش‌آموزان ستاره در یک جشنواره مست می‌شود و سنگسار می‌شود و نمی‌تواند از توصیف اتفاقاتی که برایش می‌گذرد دست بکشد، در حالی که افراد مختلف او را دور می‌کنند. استادش می‌گوید: «او دارد روایت می‌کند، همان‌طور که ممکن است درباره یک بچه مضطرب بگویید. "او خودش را آرام می کند."

اکتبر بود که یک پزشک متوجه شد که چه اتفاقی دارد می افتد. او حوالی ساعت 9 شب، روز بعد از یک اسکن دیگر، تماس گرفت. من یک تومور شش اینچی در مدیاستنم داشتم که ورید اصلی را فشرده کرده بود و خون را به قلبم باز می گرداند. صبح زود سوار تاکسی شدیم. یادم می‌آید قبل از بیرون رفتن روی رایانه‌ام یادداشتی نوشتم (این فکری بود که در ذهنم می‌چرخید، وقتی از خواب بیدار شدم): شما در شرف تبدیل شدن به یکی از افراد تحت فشار هستید.

آن شب، در طول عکس‌برداری اشعه ایکس، از حال رفتم. همسرم در راهرو منتظر بود، فریاد پرستار را شنید و دوید تا مرا بیهوش، با حوضچه ای از ادرار در پایم پیدا کرد. بعد از آن، پزشکان اجازه ندادند جایی راه بروم. من ویلچر بسته بودم و چندین روز به خانه نرسیدم.

در «وقتی هری با سالی ملاقات کرد» صحنه‌ای وجود دارد که در آن هری و سالی با هم از شیکاگو به نیویورک رانندگی می‌کنند. اوایل فیلم است؛ همدیگر را نمی شناسند هری می بالد: «وقتی کتاب جدیدی می خرم، همیشه صفحه آخر را اول می خوانم. «به این ترتیب، اگر قبل از پایان کار بمیرم، می‌دانم که چگونه تمام می‌شود.ساعت‌ها، روزها را [به فکر مرگ می‌گذرانم]…. وقتی همه چیز از بین می‌رود، آماده می‌شوم، و شما نیستید.»

این صحنه را در زندگی‌ام به یاد می‌آورد، اما او این صحنه را در زندگی من بازی می‌کند. چیزهایی هست که می‌دانی، اما بیشتر اوقات نمی‌توانی آن‌ها را حس کنی، مثل این که می‌میریم، اما در آن روزها می‌توانستم آن را به شدت احساس کنم. آیا بخشی از هدف کتاب ها این است که ما به آن احساسات دسترسی پیدا کنیم؟ آیا آنها ما را برای آنها آماده می کنند؟

من قبل از شروع درمان نمی دانستم که آیا هنوز روی رمان کار خواهم کرد یا خیر. فکر کردم به خودت استراحت بده اما به نوعی نویسنده بودن آمادگی خوبی برای چیزی بود که قرار بود طی کنم. من به دانش‌آموزان می‌گویم که نیمی از مهارت نوشتن این است که بتوانیم وارد کارهای روزمره شویم. دکتر مسئول در ابتدا قانون شورش را برای ما خواند. او گفت: «شیمی درمانی به تنهایی می تواند شما را بکشد. بنابراین هر روز با اهداف ساده شکل می گرفت: سعی کنید چیزی بخورید. غذای همیشه تازه، بدون باقی مانده غذا، بدون غذای آماده. کمی ورزش کن مانند یک سگ، نیاز به راه رفتن داشتم، زیرا همسرم به تنهایی به من اعتماد نداشت. سعی کن بخوابی (من استروئید مصرف می کردم که این کار را دشوار می کرد.) برخی از این چالش ها نیز با نویسندگان حرفه ای روبرو هستند: چگونه به روزهایی که هیچ اتفاقی نمی افتد شکل بدهم.

بنابراین، اگر بتوانم تحمل کنم، کمی شروع به کار کردم، 10 دقیقه صبح یا بیشتر. بیماری من هم کتاب را تغییر داد. آن حس رانش میانسالی که با آن شروع کردم با چیز دیگری جایگزین شده بود. هر کار معمولی که انجام می دادم یک هدف داشت. خطرات همیشه بالا بود. این همان چیزی است که شما از نوع خاصی از واقع گرایی می خواهید. و هر چه بیمارتر می شدم، بیشتر احساس می کردم در مرکز چیزی، توجه و عشق قرار دارم. می خواستم این حس را در رمان بگنجانم. همچنین، شیمی درمانی یک کسب و کار انفرادی نیست: شما در اتاقی پر از افرادی هستید که همین موضوع را تجربه می کنند. این کمی شبیه خرید یک ماشین جدید است. ناگهان در همه جا متوجه آن می شوید - در بند، ابروهای نازک یا رنگ پریده. در یک غریبه که در خیابان رد می شود. این احساس به عنوان بخشی طبیعی از شرایط انسانی به نظر می رسد.

یکی دیگر از مواردی که شما به آن حساس می شوید نحوه داستان گویی مردم است و اینکه آن داستان ها چه تأثیری بر شما می گذارند. دوست خوش نیتی که می‌گوید: «اوه، من مردی را می‌شناسم که چیزی شبیه به آن داشت، و اتفاقی که برای او افتاد...» پس از آن، باید با هر بار کوچکی که در درون شما منفجر می‌شود، کنار بیایید.

دکترها و پرستارانم بیشتر و بیشتر مرا به‌عنوان افرادی که در گفتن داستان‌ها خبره بودند، تحت تأثیر قرار می‌دادند. هرگز اولین صحبتی را که در آن صبح خیلی وقت پیش، وقتی به بیمارستان رسیدیم، فراموش نکردم. در این مرحله تنها چیزی که می‌دانستیم این بود که من یک تومور شش اینچی در مدیاستنم دارم، احتمالاً لنفوم، اما انواع مختلفی از لنفوم وجود دارد. به نظر شما قابل درمان است؟ از دکتر پرسیدم او با دقت در مورد پاسخ خود فکر کرد.

او گفت که همه چیز قابل درمان است. این درمان فقط اهداف متفاوتی دارد.

این یک پاسخ واجد شرایط بود، اما به من آرامش داد. می دانستم که او همیشه با من صادق خواهد بود و همیشه چیزی برای امیدواری ارائه می دهد. به نظر می رسد این دستور العمل خوبی برای داستان نویسی است.