با نزدیک شدن به قطب جنوب، یخ شکن Araon با یخ های غلیظ دریا مواجه می شود
در طی چند ساعت در روز دوشنبه، یخ دریا به طور کامل تغییر کرد.
دیگر صفحات جدا شده ای نبودند که بتوانید به طور منطقی از آن عبور کنید. در عوض، یک دشت یخی عظیم در همه جهات بود، گویی کشتی بر فراز زمین پوشیده از برف حرکت می کرد.
قبلاً، شناورها پویا بودند، در حالی که باد آنها را به اطراف هل می داد، با یکدیگر برخورد می کردند و تکان می خوردند. اکنون، دنیای اطراف ما هنوز در انبار باقی مانده بود، گویی خود فیزیک به حالت تعلیق درآمده بود. حتی کوههای یخی غولپیکر هم به دام افتادهاند و قادر به شکستن یخهای دریایی بسیار سختگیر اطرافشان نبودند.
بعدازظهر دوشنبه، زمانی که آرائون به راحتی از منطقه یخی دریا عبور میکرد، وون سانگ لی، دانشمند ارشد را پیدا کردم، که از پنجرهی دانشمند کاوشگر ما بیرون نگاه میکرد. به او گفتم ما در این سفر خیلی خوش شانس بودیم. بدون طوفان، حداقل تورم. و بدون یخ دریایی صعب العبور.
Dr. لی بی حرکت بود. او گفت: «مانند این است که ما در شرف مواجهه با چالش واقعی هستیم.
حق با او بود. تا غروب، کشتی ما با همان دشمنی میجنگید که نسلهای کاوشگر قطبی را آزمایش کرده است: ورقههای غیر قابل نفوذ دریای یخزده.
ناخدای کشتی، لیهوو، کاپیتان کشتی، چاهو، کیم در اطراف پل قدم می زدیم و به دنبال نقاط ضعفی که ممکن است راهی برای خروج از این پهنه یخ زده به ما بدهد، در سراسر یخ نگاه می کرد. کشتی را جلو و عقب بردند. آنها در شکافها فرو رفتند و کمان را به سمت دیگر تکان دادند تا یخ را پاک کنند. وقتی کشتی نتوانست جلوتر پیش رود، معادل دریایی یک چرخش سه نقطه ای را انجام دادند.
پل به اندازه یک کتابخانه ساکت بود. به نظر می رسید هیچ کس استرس نداشته باشد، حتی زمانی که کشتی در هنگام خراشیدن روی یخ می لرزید و می لرزید. یخ شکن ها با بدنه های تقویت شده و موتورهای فوق العاده قدرتمند برای مدیریت چنین محیط هایی ساخته شده اند. اما کار واقعی شکستن یخ کاملاً بیرحمانه و بیرحمانه باقی میماند و به پرتاب کردن وزن کشتی به روشهایی خلاصه میشود.
کاپیتان کیم چشمهای پولادین و کلینت ایستوود و حالتی کم حرف دارد. دستورات او به ملوانان در بخش کنترل هرگز چیزی جز آرام نبود.
"Starboard 20."
"Starboard 20,"Sar.
"Midships." آقا."
چند ساعت قبل، یخ های اطراف ما به صورت نقاط متمایز روی صفحه رادار ظاهر شدند. اکنون نمایشگر شبیه نقاشی جکسون پولاک بود.
بیرون از پنجرههای پل، تنها چیزهای متحرک حیوانات بودند. سنگهای برف سرازیر شدند و شیرجه زدند. اینجا و آنجا، گروههایی از پنگوئنها روی یخ بودند و کارهای معمولی پنگوئنها را انجام میدادند: دست و پا زدن، بوسیدن، لغزش روی شکمشان برای سر خوردن.
تا صبح روز سهشنبه، شرایط بدتر شده بود. برف می آمد و باد می آمد. تکه های دمنده نه تنها افق، بلکه همه چیز فراتر از چند صد فوت را محو کرده بودند. ما در قلمرویی از سفید خالص و کورکننده زیگزاگی داشتیم.
در حال حاضر، هیچ یک از دانشمندان در مورد تغییر مقصدمان، سریعترین یخچال طبیعی در قطب جنوب، یعنی Thwaites، صحبت نمی کنند. بدیهی است که شروع کار میدانی به عقب رانده شده است. سرنوشت ما در دستان کاپیتان است، همانطور که از زمانی که کشتی را به راه انداختیم.