به یاد فرزندان جاویدان این سرزمین

یادشان همواره در قلب این خاک زنده خواهد ماند

نقد و بررسی کتاب: «ژست‌های آشکار، خود ویرانگر» نوشته تد گلتنر

نقد و بررسی کتاب: «ژست‌های آشکار، خود ویرانگر» نوشته تد گلتنر

نیویورک تایمز
1404/09/23
3 بازدید

اشاره‌های برجسته، خود ویرانگر: بیوگرافی دنیس جانسون، نوشته تد گلتنر


وقتی دنیس جانسون به والدینش گفت که می‌خواهد نویسنده شود، آنها از این ایده حمایت کردند. پدرش، دیپلماتی که خانواده اش را به توکیو و مانیل برده بود، از آشنایان شاعر استنلی پلاملی بود. او از پلاملی پرسید که دنیس باید چه کار کند. پلاملی پاسخ داد: "بی شک باید خودش را به کارگاه نویسنده در شهر آیووا برساند."

جانسون در پاییز 1967 به عنوان دانشجوی کارشناسی وارد دانشگاه آیووا شد. زمانی که شهر آیووا را ترک کرد، بیش از هفت سال بعد، او هم یک افسانه و هم یک داستان هشدار دهنده بود. تقریباً در تماس، همه فهمیدند که او بهترین نویسنده عصر خود در آنجا بود. دیری نپایید که او شعرها و داستان های قابل توجهی را به نشریات مهم می فروخت.

این به شهرت او لطمه ای وارد نکرد، همانطور که یکی از همکلاسی هایش در «ژست های آشکار، خود ویرانگر»، زندگی نامه جدید تد گلتنر از جانسون به یاد می آورد، که «او موهای بلندی داشت و شبیه دنیس بونیز ویلسون از آن مرد طلایی بود.»

انجیل ادبی جانسون، کتاب مقدس او، رمان «شهر چاق» لئونارد گاردنر بود که او بارها آن را خواند. چیزی که جانسون را به «شهر چاق»، رمانی در مورد بوکسورهای درجه دو، جذب کرد، کم کاری و ظرافت آن و طنین ناامیدی آن بود. گاردنر زندگی های حاشیه ای را به تصویر کشید. جانسون «شهر چاق» را مطالعه کرد در حالی که خودش به مکان‌های حاشیه‌ای می‌رفت.

گلتنر می‌نویسد که او فردی ناسازگار و از نوع آدم‌هایی بود که زندگی‌اش «تجربیاتی که بسیار فراتر از تجربیات مردم عادی بود، تحت تأثیر قرار گرفت». در آیووا یک معتاد به الکل و هروئین شد. او گاهی اوقات هروئین هم می‌خورد - ناموفق. او آنقدر تهدید نمی کرد که کسی را مجبور به پرداخت کند. همچنین، او آنقدر هدر می‌رفت که نمی‌توانست سخت تلاش کند.

او بیشتر به کلاس‌ها نمی‌رفت. او در مسکن بهزیستی زندگی می کرد و پلاسمای خود را می فروخت تا بتواند زندگی کند. او وارد دعواهای بار شد و مدتی را در زندان گذراند. او به خاطر پول مواد مخدر از دوستانش دزدی می کرد. او در سنین نوجوانی ازدواج کرد و پدر شد. در طول زایمان، او بیش از حد مست بود که نمی‌توانست در اتاق زایمان بستری شود. مردم او را می دیدند که لباس هایش را در یک کیسه می کشاند.

خنده‌دارتر، او به هر بازدیدکننده یا دانش‌آموزی که راهنمایی می‌خواست اطلاعات اشتباه می‌داد. مهم نیست که چه سوالی بود، او پاسخ می‌داد: «شما هفت بلوک می‌روید، به سمت چپ می‌روید، نمی‌توانید علامت را از دست بدهید.» با این حال، همه از خود می‌پرسیدند: نابغه یا مجروح؟

جانسون بیشتر وقت خود را در شهر آیووا در یک بار غواصی به نام واین گذراند، زندگی نامناسب افراد همیشگی که او جذب می‌کرد و به طور پیچیده و الکتریکی در «پسر عیسی» توضیح می‌داد، پس از مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه دو سال بعد ظاهر شد (199). هوشیار شدم.

تصویر

«پسر عیسی» - عنوان برگرفته از یک آهنگ Velvet Underground است - که در حروف آمریکایی منفجر شد و هرگز انفجار را متوقف نکرده است. در حال حاضر ما می دانیم که مردم وقتی می گویند چیزی شبیه به داستان دنیس جانسون است، چه معنایی دارند. زمان‌های سخت و بدشانسی و محیط‌های تاریک و بازنده‌های زیبا، پرستاری از آسیب‌های مزمن، با هدفی محدود برای رستگاری وجود خواهد داشت.

همانطور که مقلدین احتمالی او متوجه می‌شوند، چیز اضافی نیز وجود دارد، چیزی که نمی‌توانید در کارگاه یک نویسنده پیدا کنید. جانسون یکبار توصیه کرد: «لحظه‌های عجیب و غریبی را که راز به شما چشمک می‌زند، در روح خود جمع کنید. داستان‌های او در چنین لحظاتی به هم چسبیده بودند، از نوعی که همه نمی‌توانند الف) تشخیص دهند یا ب) روی صفحه کشتی بگیرند.

جانسون (1949-2017) رمان‌ها، کتاب‌های داستان، مجموعه‌های شعر و مجموعه‌ای از گزارش منتشر کرد. او در سال 2007 جایزه کتاب ملی را برای «درخت دود» دریافت کرد، رمانی بزرگ و شاخه‌دار که تا حدودی درباره یک C.I.A است. عامل در جنگ ویتنام. اما «پسر عیسی» - او از آن متنفر بود که مردم یک «s» را بعد از آخرالزمان اضافه کردند - بزرگترین ادعای او در مورد آیندگان است.

زندگی‌نامه گلتنر، اولین کتابی که در مورد جانسون نوشته شد، یک کیسه مختلط است. این کتاب فاقد اعتماد به نفس، سیالیت و بینش کتاب قبلی او، «Blood, Bone and Marrow (20.12)) است. اینجا یک چیز آزمایشی وجود دارد. مقدار مشخصی از بافت بحرانی وجود ندارد. اما او هوش تنهایی جانسون را می گیرد و داستان را بازگو می کند. به ندرت جالب نیست.

گلتنر به هنرمندی که کار می‌کند توجه می‌کند - یک بدبین ممکن است از کلمه «کاره‌گرا» استفاده کند - در پشت مسیر ظاهراً سرگردان جانسون در سراسر جهان. "شما فقط با ما رفت و آمد دارید تا بتوانید بعداً درباره ما بنویسید، اینطور نیست؟" یکی معمولی در تاک پرسید. و در واقع، جانسون یک معامله کتاب در جیب خود داشت.

بعداً، هنگامی که در زندان ایالتی فلورانس آریزونا مشغول تدریس نویسندگی بود، یکی از زندانیان پرسید: "من تعجب می کنم، آیا شما این شغل را در اینجا انجام دادید تا در مورد زندان بیاموزید؟" جانسون در حال جذب مطالبی بود که در رمان سال 1983 خود "فرشتگان" استفاده می کرد.

به نظر می رسید جانسون می دانست که او خاص است. (او به دوست دختری لاف می زد که I.Q او 162 است.) او حس حرفه ای داشت. لوری مور نوشت: «برای نوشتن یک داستان کوتاه باید بتوانید تمام شب را بیدار بمانید» و جانسون می‌توانست. در این بیوگرافی این حس وجود دارد که او از شعله خود مراقبت می کند در حالی که سعی می کند همزمان روی آن ادرار کند.

او سه بار ازدواج کرد. او تقلب کرد، به خصوص بعد از اینکه معروف شد. همسر دوم او، مجسمه‌ساز و نقاش لوسیندا جانسون، می‌گوید: «او میلیون‌ها رابطه عاشقانه داشت، زیرا چه کسی نمی‌خواهد با یک نویسنده شاعر مشهور رابطه داشته باشد. او در کنار جلسات الکلی‌های گمنام، شروع به شرکت در جلسات جنسی‌گرایان گمنام کرد. وقتی شیدایی نبود، مهربان بود، اما وقتی شیدایی بود، ممکن بود توهین آمیز باشد.

شرایط او پس از شروع به کار در نوشتن فیلمنامه هالیوود راحت تر شد. بیشتر اینها، مانند فیلمنامه او برای «بربرها در دروازه»، پرفروش‌ترین اثر برایان بارو و جان هلیار در سال 1989 درباره سقوط RJR Nabisco، تولید نشد.

او همچنین خبرنگار جنگی باتجربه ای شد و از نیکاراگوئه، موگادیشو و جاهای دیگر برای Esquire و مجلات دیگر گزارش می داد. قرار گرفتن در مناطق خطر باعث خارش شد. هروئین از نوع دیگری بود. او دوباره خود را در راه تجربه می انداخت. محتوای عاطفی این تجربیات منطبق بر خواسته‌های او بود.

مردم تمایل داشتند جانسون را دوست داشته باشند، علف‌های خشک نشده شخصیت او. به قول تس گالاگر که او را در آیووا می‌شناخت، او «چشمک و روباه‌مانند» بود. او پر نشاط بود. هنگامی که او اولین پول خود را به عنوان نویسنده به دست آورد، یک ماشین اسپورت دست دوم خرید (یک Datsun 240Z)، آن را به رنگ نارنجی روشن درآورد و از لوسیندا خواست کلمه "MANIAC DRIFTER" را در کنار آن بنویسد.

در اواخر عمر، زمانی که در ۴۰ هکتار در شمال آیداهو زندگی می‌کرد، یک مهمانی سالانه گسترده به نام «هفته آشوب» برپا کرد. او حتی پس از اینکه نوشیدن الکل را ترک کرد، بارها را دوست داشت. به راحتی گریه کرد.

فیلیپ راث گفت: «هیچ چیز بدی برای یک نویسنده اتفاق نمی افتد. "همه چیز مادی است." با این حال، سال‌های مصرف جانسون، تمام آن سوزن‌های مشترک، او را فراگرفت. یک مورد طولانی مدت تشخیص داده نشده هپاتیت C منجر به سرطان کبد شد. او در 67 سالگی درگذشت.

جانسون در مورد نوشتن خود سازش ناپذیر بود. وقتی نیویورکر تعدادی از داستان‌هایی را که بعداً در «پسر عیسی» ظاهر می‌شد خرید، ویراستاران از او خواستند که آخرین خط یکی از بهترین‌ها، «تصادف با ماشین در حین اتوتوپینگ» را قطع کند. آنها اشاره کردند که در حالی که داستان در اول شخص مرتبط است، خط پایانی به طور غیرقابل توضیحی در دوم است.