از نوازش تا شانه سرد و دوباره پشت (و دوباره)
او در حالی که دستانش را دور یک فنجان قهوه کاغذی حلقه کرده بود، گفت: "من یک عروسی معمولی می خواهم." «بیرون، در کوهستان، با موسیقی بلوگرس.»
از نوازش تا شانه سرد و دوباره (و دوباره)
این سومین قرار ما بود. اسمش نیک بود. برخلاف قضاوت بهترم، میتوانستم احساس کنم که عاشق او شدهام.
ما در یک بازار شلوغ کشاورز در واشنگتن دی سی بودیم. پشت سر او، یک صنعتگر پروانههای چوبی کندهکاری شدهای را میفروخت که به طرز عجیبی از موبایل تکان میخوردند. یک دی.جی. در حالی که کودکانی که روی صورت نقاشی شده بودند، همدیگر را تعقیب می کردند، موسیقی پخش می کردند. همه چیز خیلی عجیب به نظر می رسید. با این حال، احساس میکردم که او نیست.
میدانستم که توصیف عروسی بینقص او یک خط رایج است که به مردان گفته میشود برای گرفتن دختر از آن استفاده کنند، همراه با گفتن مکرر نام تاریخ او در گفتگو. چه نیک با من بازی می کرد یا نه، من نمی توانستم در برابر تساوی او مقاومت کنم. او می توانست از شاخه ها و علف ها آتش بزند. او می توانست در اسنوبرد حقه هایی انجام دهد. او یک ماشین داشت. او کادرهایی را علامت زد که ذهن 26 ساله من از وجود آن خبر نداشت.
هنگامی که با هم از بازار خارج شدیم، احساس گیجی کردم، چشم انداز روز بزرگ ما در ذهنم آشکار شد. یک آسمان آبی روشن. یک تاج گل روی سرم.
ماه بعد، در حالی که برگ های پاییزی زیر پایم خرد می شد، با دوستان به اردو رفتیم و در همان چادر خوابیدیم. تا اعماق شب، وقتی هوای سرد به داخل نشست، در کیسه خوابش به سمت من غلتید و مرا بوسید. کیف های ما وقتی نزدیک تر می شدند صداهای بلندی به صدا در می آوردند. ضربان قلب من دو برابر شد.
ما به سرعت جدایی ناپذیر شدیم. او به من یاد داد که چگونه جیپ لیبرتی کوبنده اش را رانندگی کنم. در پیاده روی به پرندگان اشاره کرد. او با ترفندهای اسنوبردش مرا شگفت زده کرد و من یاد گرفتم که چگونه اسکی کنم.
سپس، بهار آمد. همانطور که چمن ها بین بلوک های پیاده رو جوانه زدند، اولین نشانه ای که نشان می داد غریزه من درست بود، ظاهر شد: این فقط یک موقعیت بود.
او گفت: «دوستت دارم و می خواهم خوشحالت کنم، اما مطمئن نیستم که در یک نقطه هستیم یا نه.»
ما بیرون از ردیف خانه اجاره ای من بودیم، در حالی که آفتاب غروب می کرد. همسایه ها با سگ هایشان رد می شدند و به ما لبخند می زدند. رهگذران همیشه به ما لبخند می زدند. مطمئنم که آنها فکر کردند: "یک زوج بامزه." خواهش کردم: "اما من شما را خیلی دوست دارم." مطمئن نبودم که درست است یا نه، اما نمیخواستم اجازه دهم او برود. او به بیرون نگاه کرد و من می دانستم که بحث کردن بی فایده است.
گفتم: «برای مدتی نمی توانم با تو صحبت کنم.
او گفت: «هر کاری که لازم داری انجام می دهم.
وقتی خداحافظی می کردیم، خورشید از پشت ساختمان ها لغزید.
یک هفته بعد، اگر یک هفته بعد، او می خواهد این بلیت را برای بازی دریافت کنم، به شما پیام داد: بیا.»
هنگام خواندنش چشمانم را گرد کردم. چرا به من پیام می داد؟ چرا شخص دیگری را برای رفتن پیدا نکرد؟ گفته بود به من فضا می دهد. و متنفر بودم که چقدر معمولی بود، انگار برایش مهم نبود که من بروم یا نه.
اما نمیتوانستم به لبخند زیبایش فکر نکنم و اینکه او صخرهنوردی را دوست دارد و شعر کند.
"این نمیتواند اغلب اتفاق بیفتد." نزدیک شدیم او دستش را دور من گرفت و من دستم را روی رانش گذاشتم. پس از آن، زیر علامت فلورسنت نمایش، ما را بوسیدیم، مانند دو آهنربا که به جای خود باز میگردند.
هر چند ماه یکبار، رابطه ما قطع میشد، گویی ساعت فاختهای قدیمی که کاملاً کار نمیکند و هیچکس نمیتواند بفهمد چگونه خاموش شود. او میگفت، «فکر نمیکنم با هم باشیم»، و من با عصبانیت برای مدتی به او دست میدادم، به قرارهای دیگری میرفتم و سعی میکردم وانمود کنم که وجود ندارد.
سپس به من پیام میداد، یا من به او پیام میدادم، و ما به «فقط یک سفر کمپینگ» میرفتیم، که در طی آن او مرا با تقلید از آواز پرندگان جذب میکرد. یا به «فقط یک نمایش» میرفتیم و با هم به خانه میرسیدیم، پس از آن دوباره احساس صمیمیت میکردیم تا اینکه پرنده فاخته از خانه کوچکش بیرون پرید و چرخه را دوباره شروع کرد.
سالها گذشت. با پدر و مادرش آشنا شدم. او با من ملاقات کرد. ما تعطیلات و تعطیلات را با هم گذراندیم: پورتوریکو، شیلی، کلرادو، شیکاگو.
عشقی که من از آن مطمئن نبودم، به عشقی تبدیل شد که در آن فردی را در داخل و خارج میشناسی، جایی که میتوانی سفارش او را از منو انتخاب کنی، ابروی بالا انداختهاش را بخوانی، و بعد از یک روز طولانی، در آن بغل شوی و احساس کنی کامل است.
یک تابستان، من در یک عروسی در کوهستان های کلرادو بدون او بودم. در حالی که در پاسیو محل برگزاری یک کوکتل مینوشیدم و به صخرههای رواقی پر از گلهای وحشی خیره میشدم، دوستم، عروسم، به من نزدیک شد. قبلاً به او گفته بودم که به دنبال تغییری در زندگی ام هستم، تا جایی نقل مکان کنم.
اگر می خواهی نقل مکان کنی، گفت: «ما یک اتاق اضافی در خانه داریم.»
دعوت او مانند دیدن ساحل هنگام طوفان بود. یک لحظه مات و مبهوت ایستادم. سپس، دندههای من شروع به روشن کردن کارهایی کردند که باید انجام دهم. میدانستم که چیزهای زیادی برای کشف کردن دارم، و زمان میبرد.
گفتم: «بله». "من علاقه مندم."
وقتی به نیک در مورد برنامه بزرگم گفتم، او گفت: "من برای تو خوشحالم." پاسخ او تضعیف کننده بود، اما پس از آن او به من کمک کرد تا در طول ماههایی که طول کشید تا خودم را از بین ببرم. او به من کمک کرد تا یک ماشین بخرم و خانه ام را جمع کنم و من را تا کلرادو سوار کرد، جایی که ماشینم را باز کرد و به D.C پرواز کرد.
در کلرادو، من شروع به ساختن مسیر خودم کردم. چادر خودم خریدم من درباره چگونگی شناسایی صخرههای صخرهنوردی در درههای نهر کلرادو تحقیق کردم. در مسیرهای کوهستانی ناهموار قدم زدم تا مسیرهایی را که میخواستم هدایت کنم پیدا کنم. من وسایل خودم را حمل کردم و بر دانش خودم تکیه کردم. من یاد گرفتم که اسکی بکتری کنم و در کوه های مستعد بهمن حرکت کنم، به پودر دست نخورده دسترسی داشته باشم و روزهای جادویی را در سربالایی در هوای برفی سپری کنم.
از انجام ورزش با مردان امتناع کردم.
در عوض، گروهی از زنان را حمایت کردم که با آنها گفتگوهای سخت، صادقانه و سازنده ای داشتم. نسبت به کاری که هستم و نمیخواهم در زمینهای سخت انجام دهم، مطمئن شدم. به آنچه گفتم پایبند ماندم.
من عاشق زندگی جدیدم در کلرادو بودم.
یک غروب سرد سهشنبه، به یک پاتوق محلی در دنور رفتم که در آن زنی پشت میز ژولیده کارتهای تاروت را میخواند. صندلی را پشتش تراشیدم و نشستم. او عرشهاش را بالا کشید و کارتها را کشید و در موقعیت دقیق روی میز قرار داد. او شروع به خواندن ثروتی کرد که در مقابل او گذاشته شده بود: "شما در عرض شش ماه با جفت روح خود ملاقات خواهید کرد."
اتاق ساکت شد.
او گفت: "جفت روح شما کسی از گذشته شماست." "اگر آنها را پیدا کنید، یک زندگی سعادتمندانه و هماهنگ خواهید داشت. اما اگر اشتباه را انتخاب کنید، شانس خود را برای یک زندگی شاد از دست خواهید داد."
با دهان باز به او خیره شدم. من زندگی ام را دوست داشتم. من نمی خواستم یا به یک جفت نیاز داشتم، اگر حتی چنین چیزی وجود داشته باشد. اما من نگران خطری بودم که او پیشنهاد کرد. اگر اشتباه انتخاب می کردم، شانس زندگی شاد را از دست می دادم. آن شب در فهرست تماسهایم جستجو کردم تا یک جفت روحی احتمالی پیدا کنم. من به نیک فکر نکردم. من خودم را از این احتمال بسته بودم.
اما به نظر میرسید سرنوشت نقشههای دیگری داشت. یک ماه بعد، نیک به من پیام داد. او در طول همه گیری یک ون کمپر خریده بود، دی سی را ترک کرد و کووید را در سفر به کشور گذراند. او در کلرادو رانندگی میکرد و میخواست من را ببیند.
پاسخ دادم: «میتوانی ونت را جلوی پارک کنی، اما نمیتوانی در خانه من بخوابی.»
شب فرا رسیده بود که ون قدیمی نیک به صدا درآمد. یک فرش تازه از برف شب را مانند یک توپ دیسکو می درخشید.
از داخل، صدای کوبیدن در ماشینش، صدای قدم ها و ضربه زدن به در را شنیدم. آهسته بازش کردم. او با همان چشمهای قهوهای جلوی ایوان من ایستاد، اما حالا آرام و متواضع به نظر میرسیدند.
شاخههای درختان پر از برف به طرز عجیبی روی ون او که در خیابان شخمنخورده پارک شده بود تاب میخوردند. همه چیز خیلی عجیب به نظر می رسید. این بار، میدانستم که چنین است.
گفتم: «میتوانی وارد شوی».
او گفت: «من آمادهام.
دو سال و نیم بعد، در ژوئن گذشته، ما با هم ازدواج کردیم. همانطور که تصور میکردیم، عروسی ما بیرون از کوه و زیر یک آسمان آبی روشن با یک گروه موسیقی بلوگراس برگزار شد، اگرچه من بنا به دلایلی تاج گلی به سر نکردم.
کلاریسا پرکینز نویسنده و مشاور ارتباطات در دنور است.
Modern. مقالههای قبلی عشق مدرن، داستانهای عاشقانه کوچک و قسمتهای پادکست را بیابید، از آرشیو ما دیدن کنید.
عشق مدرن بیشتری میخواهید؟ سریال های تلویزیونی را تماشا کنید، در خبرنامه ثبت نام کنید و به پادکست در iTunes یا Spotify گوش دهید. ما همچنین دو کتاب داریم، "عشق مدرن: داستان های واقعی عشق، از دست دادن، و رستگاری" و "داستان های عاشقانه کوچک: داستان های واقعی عشق در 100 کلمه یا کمتر."