در هملتی که بر اساس عشق ممنوع ساخته شده بود، یک طوفان همه چیز را مدفون کرد
این دهکده در دامنه تپه حول عشق سرسخت و رسواکننده مادرسالار ساخته شده است.
چهار خانه آن - با پایههای سنگی، دیوارهای بتونی و مرزهای سختی از نظم و انضباط تعیین شده توسط مادرسالار، H.M. Koinmanike - از بارانهای استوایی و ننگ همیشگی که به دنبال تصمیم او برای ازدواج با مردی از قومیت متفاوت بود، جان سالم به در برد.
در سایه درخت انبهای کهنسال بین خانهها معبد کوچک خانوادگی قرار داشت، محرابی که در آن هر سال در طول جشنواره هندو دیپاوالی، یک حیوان را به عنوان یک خدای طرفدار قربانی میکردند. مرغ اکثر سالها در اینجا، در ارتفاعات مرکزی سریلانکا بود که فرزندانش زندگی می کردند، دوست داشتند و زندگی سختی را در فقر تحمل کردند. فرزندان فرزندان او، با تحصیلات بهتر و مشاغل یقه سفید، شروع به ورق زدن به آینده ای روشن تر کردند.
سپس طوفان دیتواه رخ داد.
برای ضربه زدن به این کشور جزیره ای در دهه های گذشته حدود 800 نفر در اواخر ماه گذشته کشته شدند. روستاها را بلعید و کل جوامع را در منطقه تپه مرکزی کندی که به شدت آسیب دیده بود، از بین برد.

در حالی که طوفان در غروب 27 نوامبر به پایان رسید، سیواکومار گوپال با خواهرش - دایاواتی گوپال، بزرگترین مادرسالار که در آنجا کار می کرد، به عنوان یک رستوران تماس گرفت. باشه.
او گفت: «خواهرم داشت چای درست میکرد که زنگ زدیم، و برادر شوهرم در سالن، جلو بود. "بعد از آن، ما از آنها خبری نداشتیم."
دهکده زیر گل مدفون شد. تنها چیزی که در یک تپه عظیم گلی دست نخورده باقی مانده بود، درخت انبه پیر و تنها یک اتاق از یک خانه بود.
بازماندگانی مانند سیواکومار، که از خرابی فرار کرده بودند زیرا برای انجام کارهای روزمره یا دوردست کار می کردند، با عجله به عقب برگشتند. آنها باید راه خود را از طریق جاده های شکسته و حمل و نقل مختل پیدا می کردند تا بیایند و برای عزیزانشان حفاری کنند.
خانم. شوهر گوپال، Mutaiah Nagarajah، زود پیدا شد. جسد او پس از آن کشف شد که امدادگران در سه سوراخ حفر شده توسط نیکی، تنها سگی از دو سگ خانواده که جان سالم به در بردند، کشف شد.
اما برای یافتن بقیه اعضای خانواده، این فرآیند طولانی و درهم شکستن خواهد بود.
روز از نو، اعضای خانواده به محل رسیدند، که حدود 12 نفر از سربازان پیاده نظام به آنها پیوستند. بیل مکانیکی برای حفاری در لجن قهوهای، اما خانوادههای اینجا فقیر بودند، بنابراین این تلاش باید از طریق کمکهای مالی از سراسر کشور پرداخت میشد. سطل های پنجه دار بیل مکانیکی همه چیز را که سر راهش بود، در حالی که خانواده تماشا می کردند، می شکافتند و به دنبال نشانه هایی از زندگی یکباره و یک بار خانه خود بودند. کارگران فقط برای صرف غذا توقف کردند، یا وقتی باران ترس از رانش زمین بیشتر را به همراه داشت.
سیواکومار گفت: «خانهها کاملاً از بین رفته بودند، من نمیتوانستم چیزی ببینم. او بی سر و صدا فرماندهی جستجو برای خواهرش و خانواده اش را بر عهده گرفت.
یک شروع جدید
به طور سنتی، زندگی در تپه ها حول مزارع چای دوران استعمار می چرخید. تو یا زمیندار بودی یا اشراف. یا شما یک کارگر بودید، عمدتاً تامیلهایی که بهعنوان کارگران مقید از جنوب هند آورده شدهاند.
این که خانم کوینمانیکه، مادرسالار، تلاش کرده بود از این مرزها عبور کند، رسوایی بود.
تعلق به یک بودایی سینهالی در خانواده اشرافی بودایی، در خانواده اشرافی بودایی، با عشقی که در پاییز بود. گوپال، یک هندو تامیل هندی تبار. هر دو خانواده آنها را قبول نداشتند، خانواده او تا حدی که عملاً او را انکار کردند، بنابراین او خانه خود را ترک کرد تا یک زندگی جدید فروتنانه شروع کند.
"تا آخرین روز زندگی اش، او به ما می گفت که اگر خانواده اش زمین یا ارثی به ما بدهند، ما نباید هیچ کدام از آن ها را بگیریم." اثر انگشت - که مدتها پس از مرگ در خانواده باقی ماند. اکنون همراه با اسناد زمین در اعماق گل دفن شده است.
خانم. کوینمانیک در یک مزرعه به عنوان آشپز کار می کرد و آقای گوپال در مزرعه دیگری به عنوان کارگر. راهبه ای از یک کلیسای مجاور به آنها کمک کرد اولین گاو خود را به دست آورند. با گذشت سالها، این زوج گله را به هفت نفر رساندند.
کوچکترین پسر او، راجاکومار، گفت: «من عادت داشتم روی بغل مادرم می نشستم و از او می پرسیدم که چرا خانه بزرگ خود را ترک کرد و به اینجا آمد. «او به شوخی میگفت که «کارما» او بود.»
وقتی سیواکومار 9 ساله بود و در حال چران گاوها بود، خواهر بزرگترش، 18 ساله، سم نوشید و جان خود را گرفت. او عاشق مردی بود که خانوادهاش او را به دلیل تفاوت در کاستهایشان طرد کرده بودند.
او در گورستانی کنار جاده به خاک سپرده شد. در راه رفتن به محل کار روزانه، خانم کوینمانیک برای تمیز کردن قبر توقف می کرد. یک بعدازظهر دو سال بعد، وقتی سیواکومار 11 ساله بود، مادرش از او خواست تا در کاشت درخت انبه دیگری در کنار قبر کمک کند.
سیواکومار با اشاره به خودکشی گفت: «پس از آن مادرم تغییر کرد، او ساکت شد. "انرژی او از بین رفته بود."
خانم. کوینمانیک در سال 2016 درگذشت و سه سال بعد همسرش نیز درگذشت. هر دو توسط یک درخت انبه جدید دفن شدند.
اکنون، سیواکومار با ضرر بیشتری روبرو بود. پس از پیدا شدن جسد آقای ناگارجاه، برادر شوهرش، حفاران برای خانم گوپال و دو فرزندش به گل و لای پنجه می زدند.
کریشانتی ناگارجاه، دختر کوچکتر این زوج، 19 ساله، برای دوره آموزشی معلمی ودیعه گذاشته بود و پسرشان روشن، 6 ساله، کلاس اول بود. روشن مخصوصاً به یکی از دو سگ خانواده - تارزان - نزدیک بود که همیشه در کنار او بود اما اکنون نیز زیر گل گم شده بود.
خانه آنها اخیراً کاشیهای جدید و پردههای جدید پیدا کرده بود، زیرا درآمد خانواده به دو نفر رسید. دختر بزرگتر، سارانیا ناگارجاه، 22 ساله، به عنوان پرستار در کلمبو شروع به کار کرده بود. حدود پنج ماه پیش، خانواده اولین ماشین لباسشویی خود را قسطی خریده بودند.
این مکان به قدری دنج شده بود که هر گاه آقای ناگارجاه، که به عنوان راهبری اتوبوس در کلمبو کار می کرد، هر دو ماه یکبار برای استراحت 10 روزه خود به خانه می آمد، برای ترک خانه مشکل داشت. جستجو کنید.
کومالا پراگاش، 22 ساله، شریک سارانیا، گفت: «پدرش او را یک روز قبل در ایستگاه اتوبوس رها کرده بود و او به کلمبو آمده بود. "در غیر این صورت، او هم می رفت."
روزهای ناامیدی
هر روز، حفاری بدون اطمینان از اینکه روز بعد پولی برای بیل مکانیکی و خدمه آن وجود دارد، پایان می یافت. اما کمک مالی از گوشهای از کشور باعث شد دستگاه کار کند.
در پنجمین روز حفاری، آنها نزدیکتر میشدند. سیواکومار از تفنگ ساچمه ای روی بیل مکانیکی بالا رفت، بنابراین می توانست اشیایی را که به سمت بالا می آمدند بررسی کند: یک قفسه آشپزخانه، تکه های کاشی صورتی.
در ساعت 11 صبح، نشانه هایی از جسد مشاهده شد. دستگاه متوقف شد. سربازان به سرعت جعبههایی از ماسکها و دستکشهای جراحی را بیرون آوردند.
"آیا جلوی اوست یا پشتی؟" سیواکومار پرسید.
خواهرش، واسانتا، که چشمانش به گودالی از بالای صخره دوخته شده بود، آرام آرام گریست. سارانیا برگشت. برخی از پیاده نظام ورقه های بزرگ قلع را از پشت بام بیرون ریختند تا از آن به عنوان برانکارد برای بیرون کشیدن جسد استفاده کنند.
در حالی که سربازان به طور روشمند گل و لای اطراف بدن را با بیل پاک می کردند، سیواکومار عقب نشینی کرد. او به همسایهای گفت که «برو قبر را آماده کن»، از واسانتا خواست تا «ساریها را بیاورد» و از برادرش، راجاکومار، خواست تا کیسههای بدنه پلی اتیلن را پیدا کند.
جسد با اشیاء آشپزخانه قاب شده بود. ابتدا سربازان دیگهایی با اندازههای مختلف بیرون آوردند، سپس یک وان فلزی و سپس یک اجاق گاز دو شعله.
همانطور که جسد را روی ورق فلزی میغلتند، سیواکومار صورت آن را دید. این خواهرش نبود، بلکه مردی بود، همسایه ای از خانه ای نزدیک که در اثر موج گل و لای حرکت کرده بود. آنها او را در سایه، پوشانده شده با ساری بنفش در زیر سایه قرار دادند.
سکوت بود، کاهش باد.
راجاکومار همسایه را به عنوان یک کاشیتراشی خوب، یک نوشیدنی بزرگتر توصیف کرد.
«اگر برای او یک بطری خریدی و به او میگفتی راکو کار را در یک روز تمام کند، او این کار را انجام دهد.» گفت.
سپس حفاری دوباره شروع شد و به سمت درخت انبه حرکت کرد.
بعد از استراحت ناهار، کمی بعد از ساعت 2 بعدازظهر، پسر کوچک روشن را پیدا کردند. سطل دستگاه او را در دست گرفت. او رو به پایین بود، گویی روی بالش فشار داده شده بود، پشت براقش برهنه بود.
عموی پدری او، موتیه راوی، پس از تماس تلفنی تماس گرفت.
او با خفه شدن جمله اش تکرار کرد: «روشان، روشن». "روشان پیدا شد."
پزشک رسمی منطقه، مردی کوچک با کراوات مشکی و نقاب سیاه، با یک دفتر کل وارد شد. هنگامی که او برای ثبت مرگ برادر جوانش از سارانیا سوالاتی پرسید، او به او صندلی پیشنهاد داد تا بنشیند.
جسد دیگری وجود داشت - خانم گوپال. و نه چندان دور از او، دخترش کریشانتی. گویی در آخرین لحظات خود، به نوعی از میان گل و لای که اکسیژن آنها را مسدود می کرد، سعی کرده بودند راه خود را به سمت یکدیگر بخزند.
سیواکومار که در طول روزهای جستجو آن را نگه داشته بود، در حالی که اجساد خواهر و خواهرزادهاش را بالا میکشیدند، به فاصلهای دور برگشت. شانه هایش قوز کرده بود. او آرام گریه کرد.
سه باخت کامل شد. تارزان، سگ، زیر تپه باقی میماند.
واسانتا و سارانیا برای آخرین نگاه نزدیکتر شدند.
سارانیا ساکت بود و چشمانش سنگین بود. مکثی کرد، به سه جسد مقابلش نگاه کرد و نگاهش به بزرگترین آنها متمرکز شد. و سپس، با صدایی که در دهکده، از تپه سرسبز اطراف آن نفوذ کرد، فریاد پشت سر هم زد: "AMMA! به سمت قبرستان که آفتاب غروب رقیق شد.
قبر بزرگی پشت آن درخت انبه حفر شده بود که اولین فقدان خانواده در تمام آن سالها پیش بود، حالا چهار دهه بعد بلند و محکم.
ابتدا خانم گوپال را در سمت راست قبر پایین آوردند. وقتی دخترش کریشانتی را پایین آوردند، مردها پرسیدند که آیا باید او را در کنار مادر، وسط گودال بگذارند.
سیواکومار که همه چیز را برنامه ریزی کرده بود، گفت: «نه، نه. «طرف دیگر.»
سیواکومار روشن را در آغوش گرفت، مثل یک بسته خواب، و او را به سمت مردانی که در قبر ایستاده بودند پایین آورد. آنها او را بین مادر و خواهرش گذاشتند.
سیواکومار و راجاکومار عودهایی روشن کردند، آنها را به اطراف حرکت دادند تا تپه خاکی را که اکنون عزیزانشان را در خود جای داده بود، برکت دهند.
سپس، از گورستان بیرون رفتند، در حالی که آینده آنها نامشخص بود در حالی که به آرامی راه خود را به سمت دهکده ای که نبود. بیشتر.