مارک شیمن، آهنگساز «اسپری مو» درباره زنده ماندن از زندگی در سنگرهای موسیقی
رویاهای زیادی برای مارک شیمن، ترانه سرای برادوی، دانشمند موسیقی متن، یهودی Eeyore و Spotify انسان به حقیقت پیوسته است. (بروید، از او بپرسید: او همه آهنگ ها را می داند.) با این حال، به نظر می رسد که هر ثمربخشی یک ضربه کارمایی برابر و متضاد را برانگیخته است. در سال 2012، پس از لاف زدن به مادرش که «تمام روز با بیلی کریستال تمرین کرده و تمام شب را با بت میدلر ضبط کرده است»، او با گفتن این جمله که «پس شاید از طریق آنها شخص مهمی را ملاقات کنی؟»
شیمن، 66 ساله، صدها داستان موفقیتآمیز دیگر را به همراه دارد. comeuppance، در "Never Mind the Happy"، خاطراتی از 50 سال فعالیت موسیقی او که این هفته توسط Post Hill Press منتشر می شود. (عنوان پاسخ مادرش به آرزوی "سال نو مبارک و سلامتی" بود.) او می نویسد: "اگر شو بیز شما را در روز سه شنبه بر روی پایه قرار می دهد"، فقط برای این است که در روز پنج شنبه تصویر بهتری از آناتومی شما داشته باشید.
این پایه چشمگیر است، به خصوص وقتی در نظر داشته باشید که او با استعداد خود از آن بالا رفت. هیچکس در خانوادهاش علاقهای به موسیقی نداشت، چه رسد به توانایی موسیقایی، با این حال شیمن زمانی که کار با میدلر را شروع کرد، حتی در سنین نوجوانی خود نبود. در 20 سالگی، او برنامههای بیهوده و مزخرف در دهکده شرقی را با اسکات ویتمن، شریک ترانه سرای خود و به مدت 25 سال، شریک عاشقانهاش نوشت.
آنها با هم در نهایت با موفقیت بزرگ «Hairspray» در سال 2002 به «سرزمین واقعاً موعود» برادوی رسیدند، در حالی که شیمن به کار خود ادامه داد و دهها فیلم محبوب هالیوود را به ثمر رساند. …”). او حتی در «South Park: Bigger, Longer & Uncut» یک کارتون کوتاه ۹ ثانیهای به عنوان پیانیست Big Gay Al داشت که برای آن آهنگها را با Trey Parker نوشت. هفت بار برای جایزه اسکار، او هرگز برنده نشده است. (او یک EG-T است.) او هنوز در مورد آن، و همچنین پنج نمایش برادوی که پس از «اسپری مو» انجام شد، غمگین است، که تنها یکی از آنها (مارتین شورت: شهرت من می شود، در سال 2006) سودآور شد. همچنین مجموعهای از دستکاریهای بیپایان توسط تهیهکنندگان، خیانتهای استودیوها و واکنشهای گاه بیرحمانهی خودش نسبت به بداخلاقیهای سلبریتیها همچنان در رتبهبندی او قرار دارد. فقط بگوییم که وقتی نورا افرون را در یکی از مهمانیهای کریسمس شورت همراهی کرد، کلیدی که انتخاب کرد با صدای او مناسب نبود.
اما چیزی که شیمن را بیشتر آزار میدهد این است که علیرغم موفقیتهایش، به نظر میرسد تعداد کمی از مردم دیگر نمیدانند او کیست. این یکی از دلایلی بود که او این خاطرات را نوشت که تقریباً آن را «گوگل من» نامید.
اگر او چنین خرس عروسکی و استعدادی نبود، با آهنگها و تنظیمهایی که از بزرگان تئاتر موسیقی عصر طلایی مانند جول استاین، استادان هالیوودی مانند نلرزوک ریوسون، استادان هالیوودی مانند نلرزوک ریوسون و استادان هالیوودی مانند نلرزوک کولسون، به سختی میتوانست آن را تحمل کند، این خاطرات را نوشت. اسپکتور. هر پنج آهنگ از صدها آهنگ موجود در کاتالوگ او - مثلاً "شما نمی توانید آهنگ را متوقف کنید"، "من می دانم کجا بوده ام"، "آنها فقط خط را حرکت می دهند"، "بگذار ستاره تو باشم" و "بعضی ها آن را دوست دارند" - باید برای قرار دادن او در حداقل یک پانتئون جوان کافی باشد. اما دنیای موسیقی که او در آن غوطه ور شد و یاد گرفت که با شور و شوق یک عاشق تقلید کند، عمدتاً محو شده است و او را به فکر فرو می برد که آیا او هم باید این کار را انجام دهد.
آیا کارش با برادوی تمام شده است؟ در مصاحبهای که ممکن است ثابت شود که یک مصاحبه خروجی بوده است، او اخیراً در اتاق موسیقی پر از تجهیزات آپارتمانش در شهر نیویورک، با من در مورد نکات برجسته و کمنظیر زندگیاش و همچنین جبران عشق صحبت کرد. (او در سال 2016 با لوئیس میرابال، یک افسر بازنشسته نیروی دریایی، ازدواج کرد.) با وجود ناله ها و گریه ها، به نظر می رسید که او به سمت نوعی صلح موقت خزیده است. اینها گزیده هایی از گفتگوی ما ویرایش شده است.
می خواهم برای شماچیزی که در سال 2002نوشته بودم، درست قبل از افتتاح «اسپری مو» در سیاتل بخوانم. "گفتن اینکه شیمن پر از ترس است مانند گفتن این است که او پر از خون است. با وجود داروی ضد افسردگی سلکسا و انبوهی از فتیش های کاهش دهنده اضطراب، او فقط می تواند آرزوی بدبینی داشته باشد." آیا این بهبود یافته است؟
نه، در صورت وجود، بدتر است. من به طور ناسالم، دائماً بدبین هستم. یکی فکر میکند پوست شما ضخیمتر میشود، اما پوست من نازکتر و نازکتر و نازکتر شده است.
اعتبار...ریچارد ترمین برای نیویورک. Timesمن نمیدانم که آیا این فقط پیری است؟ منظورم این است که به معنای واقعی کلمه، پوست ما نازکتر میشود.
اما بعد از اینکه در جنگهای زیادی شرکت کردید، فکر میکنید که توانایی بازگشت به عقب را دارید. این کار آسانی نبوده است، به خصوص در چند سال اخیر.
شما در مورد آن چهار فلاپ بعد از «اسپری مو» صحبت می کنید: «اگر می توانی مرا بگیر» (2011)، «چارلی و کارخانه شکلات سازی» (2017)، «بعضی ها آن را داغ دوست دارند» (2022) و «اسما» (2025). بعضی ها عالی بودند، بیشتر آنها لحظات عالی داشتند، همه آنها جوان مردند. اما با این وجود شما یک حرفه شگفتانگیز داشتهاید.
عنوان فرعی کتاب «داستانهای نمایشی از یک برنده دردناک» است. بنابراین اعتراف می کنم، برای کسی که این را بخواند یا صدای شکایت من را بشنود، مضحک است. به همه چیزهایی که به من داده شده و توانستم بدهم نگاه کنید!

بهنظرم میرسد که کتاب، مانند همه آهنگهای شما، ریتم واقعاً قویای دارد: تناوب آنچه شما پلتز و زتز مینامید - شادی سرگیجهآور و چاقو در پهلو. بیایید با برخی از طرحهای اصلی شما شروع کنیم.
من در ۱۳ سالگی یکی از طرفداران بت میدلر بودم، در ۱۶ سالگی به نیویورک نقل مکان کردم، و اولین افرادی که اسکات ویتمن یکی از آنهاست، در مقابل یکی از خوانندههای پشتیبان بت، در سالن زندگی میکنند. یک سال بعد، من در لسآنجلس هستم و برای Bette بازی میکنم، که میگوید: «دور باشید، من میتوانم از شما استفاده کنم.» پرواز بازگشت من به نیویورک لغو شد و من در اتاق مهمان خانه او قرار گرفتم. نه حتی یک هتل، نه حتی مهمانسرا در پشت، اما پایین راهرو از او. ما ناگهان مثل خواهر و برادر با هم زندگی می کنیم. و این رابطه ما در حال حاضر 50 سال است که باقی مانده است.
یک طرح دیگر، واضح است که "اسپری مو" است. پس از سالها نمایشهای سرگرمکننده اما کمدیدهشده و نه چندان پردرآمد در مرکز شهر، شما و اسکات یک مگاهیت برادوی و یک جایزه تونی برای بهترین موسیقی دریافت کردهاید.
طرح داستان تنها نوشتن آن نیست، بلکه این است که بسیاری از مردم آن را در قلب خود بپذیرند، و بسیار خوشحال کننده است. و شادی بخشی از وجود من است! وقتی من و اسکات داریم تونی را می پذیریم، می بینید، که منجر به این می شود که من در تلویزیون ملی بگویم که او را دوست دارم و می خواهم با او ازدواج کنم - و سپس بوسه ای می آید که در سراسر جهان شنیده می شود. همه بدون برنامه ریزی اما در مورد پلاتزها و زتزهای خود صحبت کنید. بعد از آن لحظه باورنکردنی با اسکات، من دوباره به میان تماشاچیان برگشتم و پدرم که همیشه فردی بسیار باهوش بود، غوغا می کرد که من از پدر و مادرم تشکر نکرده ام. در آن لحظه من اینطور فکر میکردم: «نمیگذارم این لحظه را برای من خراب کنی.اما به زودی احساس گناه وحشتناکی داشتم و تا روزی که خواهم مرد.
تو واقعاً نمیتوانی کمکش کنی، میتوانی؟
من از جوانی شروع کردم. وقتی 12 ساله بودم از گروه کر دختران مدرسه من دعوت شد تا آهنگ «آواز بخوان» را به همراه خود کارن کارپنتر در مرکز هنرهای ایالتی گاردن اجرا کنند. من آن را رونویسی کردم، تنظیم کردم، هارمونی را به آنها آموزش دادم. اما وقتی کنسرت برگزار شد، آنها به من گفتند که در اتوبوس جایی نیست.
بله، اگرچه چیزی نیست که من نوشتهام. اما من هیچ خطی بین نوشتن موسیقی، نوشتن متن، تنظیم، ارکستراسیون، کشف مفهوم، پیدا کردن آهنگ کامل قرار نمی دهم. برای من، همه آن یک گلوله بزرگ از موم است.
موم چیست؟ چه چیزی است که همه آن چیزها هستند؟
ارتباط. مطمئنم افراد زیادی هستند که ای کاش کمتر ارتباط برقرار می کردم. اما خدا را شکر که موسیقی و اشعاری برای گفتن آنچه امیدوارم بگویم دارم.
بر اساس سرنوشت نمایشهای پس از «اسپری مو»، آیا نگران این هستید که مردم مثل گذشته نمیخواهند آنچه را که میگویید بشنوند؟
من فکر میکنم شاید تقصیر من است که برخی از برنامهها به اندازه کافی جواب ندادند، و من مسئولیت آن را بر عهده نگرفتم. از نظر موسیقایی، خیلی سخت دوام آوردهام و سعی کردهام به دورههایی که نمایشها در آن اتفاق میافتند، خالص بمانم. شاید اگر من کمتر به صداهای دهه 30 و 40 وفادار بودم، «بعضی ها داغ را دوست دارند» همچنان اجرا می شد.
چی می گویید؟ حتی اگر تولید آن گران باشد، آیا صدا نباید با آن دوره مطابقت داشته باشد؟
به «گتسبی بزرگ» نگاه کنید، یک موزیکال که در دهه 1920 اتفاق میافتد اما از موسیقی معاصر استفاده میکند و کار بسیار خوبی انجام میدهد. یا به سازندگان «شاید پایان خوش» نگاه کنید. من آنقدر حسادت میکردم که آنها این مفهوم درخشان را داشتند که اتفاقاً فقط یک بازیگر چهار نفره را خواستار شد. چقدر خوشبختند که الهه الهام بخش آنها بوده است. من و اسکات به سمت نمایشها و صداهایی که به گروههای بزرگتری نیاز دارند میکشیم.
چرا؟
من حدس میزنم به این دلیل که در انتهای عصر طلایی برادوی بزرگ شدهایم. ما خیلی دیر به دنیا آمدیم.
شما و مادام رز، من چه چیزی را در من نگه داشتید
خب دقیقاً. به دلیل اندازه احساسات به اندازه آهنگ ها نیاز دارید. اینجا برادوی در حال حاضر جایی نیست. کوچکتر است. نه اینکه کوچکتر نمی تواند زیبا باشد. من نمی دانم که با آن راحت هستم. زمانی که اسکات و من در انگلستان روی «چارلی و کارخانه شکلات سازی» کار می کردیم، یک شب در حال بازگشت به هتلمان، تابلویی را در بیرون «ماما میا» دیدیم. گفت: "تو از قبل می دانی که دوستش خواهی داشت." به آن اشاره کردم و گفتم: «آینده وجود دارد.» من واقعاً یک دوره طولانی را پشت سر گذاشتهام و بسیار افتخار میکنم، اما اگر آنها واقعاً کاری را که من انجام میدهم نمیخواهند، چرا آن را انجام میدهم؟ منظور شما این نیست که بازنشسته شوید! من میخواهم. چون باید این واقعیت را در میان طرحهای داستانی قرار میدادم که دو رابطه عاشقانه بزرگ در زندگیام داشتهام. اینکه من و اسکات توانستیم از پس جداییمان بگذریم و به همکاری ادامه دهیم، و اینکه با لو آشنا شدم و همه ما میتوانیم دوست باشیم، درسی است که زندگی گاهی اوقات نتیجه میدهد. لیوان می تواند نیمه پر باشد.
اما فقط نصف.
خب، هفته گذشته بالاخره برای یک روز کاری نداشتم. غزل خاصی برای نوشتن نیست. کسی از من چیزی نمی خواهد و حدود ساعت 2:30، من اینطور گفتم: این وحشتناک است.
تولید ویدیو توسط چواز کلارک، دن فترستون، لورن پرویت و لوک پیوتروسکی.