آخرین و بهترین هدیه مادرم یک راز حیرت انگیز بود
سالها، داستانی که من در دوران کودکی و زندگی پدر و مادرم ساختم شبیه یک افسانه بود، تقریباً در ابعاد سینمایی. من در دهه 60 و 70 در اروپا بزرگ شدم. والدین من - معلمان آمریکایی خارج از کشور - زیبا، خنده دار، باهوش و با فرزندان خود و یکدیگر بودند. مادرم نقاش بود. پدرم، یک معلم.
آخرین، بهترین هدیه مادرم یک راز حیرت انگیز بود
یکی از اولین والدینم از دوران بیداری من در دوران بیداری من است. من، در سن 4 سالگی، سؤالی که آنها تا ساعات اولیه صبح درباره آن بحث می کردند (فقط می دانید که شراب در میان بود): «آیا انسان اساساً خوب است یا شر؟»
پاسخ من: «کدام مرد؟»
داستانهای خانوادگی مانند این در طول سالها توسط من و برادرانم روشن شد. داستان های تاریک تری نیز وجود داشت که به تاریخ ما بافت بیشتری می بخشید. پدرم گاهی اوقات به تنهایی سفر میکرد، دورههای هفتهای تقریباً سکوت را پشت سر میگذاشت و مشروبات الکلی زیاد مینوشید.
امروز ما اینها را بهعنوان نشانههای افسردگی تشخیص میدهیم. در آن زمان او مرد/پدر مشکل استاندارد بود. در مقام مقایسه، پدر خودش، جولیوس، مست بود که او را کتک زد و پدرم را یک دختر نامید تا زمانی که به دانشگاه فرار کرد و سرانجام مادرم را پیدا کرد.
منظورم از گفتن این است که من و برادرانم احساس میکردیم داستان خانوادهمان را میدانیم. مطمئناً بیش از بسیاری از بچه ها این کار را انجام دادند. در دبیرستان یکی از دوستانم متوجه شد که پدرش خانواده دیگری دارد. در مقام مقایسه، فقدان اسرار ما تقریباً بیمعنا بود.
دههها بعد، زمانی که من به 50 سالگی رسیدم، مادرم روی صخرهای از زوال عقل کامل میچرخید. داستانهایی که من و او برای هم تعریف میکردیم، با گفتنهای مکرر تثبیت شده بود. جزئیات، یکسان - حتی عبارت. اما یک روز غروب او مرا با چیز جدیدی شوکه کرد، رازی که از زیر آوار ذهن آسیب دیده اش بیرون آمده بود. رازی آنقدر پیچیده، دردناک و باشکوه که هنوز آن را آخرین و بهترین هدیه او میدانم.
یکی از راههایی که مادر بسیار باهوش من زوال عقل خود را پنهان میکرد، شروع گفتوگو با این پیشنهاد بود که قبلاً در مورد این موضوع صحبت کرده بودیم. به این ترتیب، اگر او خودش را تکرار می کرد، به نظر می رسید که از قبل می دانسته است که خودش را تکرار می کند. به همین دلیل است که در این عصر خاص، مادرم گفت: "و البته شما از قبل می دانید که پدر شما همجنس گرا است."
چی؟ من مطمئناً این را نمیدانستم. حتی به ذهنم هم نمی رسید. اون لعنتی داشت از چی حرف میزد؟ گی؟ او و پدرم وقتی هر شب اخبار را تماشا میکردند دست در دست هم میگرفتند!
من هیچیک از اینها را بیان نکردم. چون سالها بر هنر از دست دادن ذهنم تسلط گذراندهام و در عین حال بهعنوان غیرقابل تلاقی ارائه میکنم. گفتم: نه مامان. «من این را نمیدانستم.»
او گفت: «اوه، پدرت قبل از ازدواج به من گفته بود که همجنسگرا است.»
چی؟ در این لحظه شوهرم وارد اتاق نشیمن شد و من به او نگاهی انداختم که گفت: "اگر یک قدم نزدیکتر بیایی تو را می برم." او چرخید و بیرون رفت.
من پیش مادرم برگشتم و او شروع به گفتن استخوان های یک داستان بدون گوشت کرد. در حال حاضر، آلزایمر او را ناتوان از تفاوت های ظریف یا سبک می کرد. مادرم داستانسرای بزرگی بود و اغلب داستانهایش را با نقاشیهایی روی دستمالها، مشاهدات شوخآمیز و انحرافهایی که به اندازه داستان اصلی جالب بودند، تقویت میکرد. حالا اینطور نیست.
این چیزی بود که او به من گفت: در دهه 20 سالگی مادرم به پدرم اولتیماتوم ازدواج کن یا با من را از دست بده که استاندارد روز بود به پدرم داد. اما او به او گفت که نمی تواند چون همجنس گرا است. او او را غافلگیر کرد و گفت که هر طور شده می خواهد با او ازدواج کند. دلیل او؟ طرح دار، به دلیل عدم وجود تفاوت های ظریف. اما حدس من این است که او قبلاً کاملاً عاشق او بود، زیرا او تمام عمرش را دوست داشت.
من حدس میزنم که یکی دیگر از عوامل مؤثر این بود که مادرم از یک پسزمینه سرکوبشده و مذهبی (اصلاح هلندی) بود. با توجه به آن، او ممکن است فکر کند که بخش جنسی ازدواج خیلی مهم نیست. او قبلاً فکر می کرد که پدرم دوست دارد به جای "تند زدن" با او صحبت کند. حالا می دانیم چرا.
بنابراین، آنها ازدواج کردند. پدرم خانواده میخواست و مادرم را بیشتر از هر کسی که میشناخت دوست داشت. او واقعاً نمی دانست عشق چیست، به او گفت. و با توجه به آنچه در مورد پدرش جولیوس شنیده بودم، حدس میزنم که درست است.
بخش دیگری از معامله وجود داشت. شب های جمعه را برای خود خواست. او فرض کرد که او به کافه های همجنس گرایان رفته است، و یک بار، او گفت، در یک صبح شنبه در اتاق نشیمن ما با مرد عجیبی برخورد کرد. او به من گفت زمانی دیگر بود که ما همه در یک هتل اقامت داشتیم و مرد جوانی در خانه ما را زد و گریه کرد و خواست که با پدرم صحبت کند.
و تقریباً همین بود. جز اینکه او از من خواست تا زمانی که او نمرده است در این مورد چیزی نگویم. و متاسفم / متاسفم که دقیقاً به درخواست او عمل نکردم. اگرچه من تا به حال، چندین سال پس از مرگ هر دو، هرگز چیزی علنی یا به کسی نگفتم که او به آن اهمیت دهد. و من هرگز به او چیزی نگفتم.
"شادی بودی؟" آن شب از مادرم پرسیدم و به چشمان پرآب او نگاه کردم.
او گفت: «اوه، بله. "اوه، بله." و من می دانستم که او حقیقت را می گوید. چون باز هم هیچ نکته ظریفی وجود ندارد.
نه اینکه در آن شک داشته باشم. با توجه به سفرهای طولانی پدرم به تنهایی و شب های جمعه، همه چیز بسیار منطقی بود. علیرغم عشق او به فوتبال و تمایل نسبتاً مردانه به سکوت های طولانی، سبک پر زرق و برق او در بیان (اشکال های وحشیانه) و لباس پوشیدن (مدالیون های آویزان بزرگ)، همراه با عشقش به اپرا و پاتوق های معروف همجنس گرایان وجود داشت (ما فکر می کردیم که او فقط دکور را دوست دارد). فکر کرد. این فیلم کمتر «فیلم تعطیلات باکس آفیس» بود و بیشتر «ایندی دمدمیشده با کمبود بودجه». من به این باور رسیده ام که این یک داستان بسیار عمیق تر در مورد شرم، فداکاری، وفاداری و عشق عمیق بود.
به تازگی، من و برادرانم سعی کرده ایم داستان خانواده خود را از طریق این دریچه جدید جمع آوری کنیم. روایت من این است که یک پسر جوان و عجیب و غریب، که توسط پدرش مورد ضرب و شتم قرار گرفته، از مذهب خانواده شرمنده شده و توسط مادرش نادیده گرفته میشود، میآموزد که با پر کردن قسمتهایی از وجود خود که او را در برابر تمسخر و خشونت آسیبپذیر میکند، زنده بماند.
و او خوششانس است. او خوش قیافه، از نظر فکری با استعداد و - خدا را شکر - بسیار بامزه است. و سپس با ناک اوت زنی روبرو می شود که به همان اندازه او باهوش است (یا او می گفت باهوش تر)، خنده دار است، و او او را دوست دارد. حتی وقتی به او میگوید که فکر میکند بدترین آن چیست، او کوچک نمیشود.
او میگوید: باشه. من می توانم این کار را انجام دهم. من کنارت می ایستم و به تو بچه می دهم و ماجراهایی خواهیم داشت و تو بزرگترین طرفدار من خواهی بود. به خاطر تو، زندگی هرگز خسته کننده نخواهد بود (او این را اغلب در مورد پدرم می گفت). من به دنیا سفر خواهم کرد و نقاشی هایم در کلیساها و کالج های معروف به نمایش گذاشته خواهد شد. و وقتی پیر شدیم، هر شب اخبار را تماشا می کنیم و دست در دست هم می گیریم. ما در یک تخت میخوابیم و از درک اینکه چقدر همدیگر را دوست داریم، مطمئن هستیم.
سالها بعد، زمانی که او به مرگ نزدیک شد و مادرم به دلیل آلزایمر از دست داده بود، از پدرم پرسیدم که آیا میخواهد برای طولانیکردن عمرش تلاش کند یا آن را رها کند.
او کاملاً واضح گفت: «زندگی طولانی و جالبی داشتم. و او را رها کرد.
رازهای خانوادگی چیز جدیدی نیست. در واقع، قبل از 23andme و اینترنت تعداد آنها بسیار بیشتر بود. اما وقتی به استوریهای انتخابشده در رسانههای اجتماعی نگاه میکنم، عکسهای خانوادگی ژستشده و اعلامیههای نامزدی («حلقهام را نگاه کن!»)، نمیتوانم فکر نکنم که این تصاویر اغلب داستان بهتر را از دست میدهند.
بفرمایید، همیشه بهتر است وقتی یک راز بد بزرگ وجود دارد که باید بر آن غلبه کرد. داستانهای بینظیر خود را در مورد عاشق شدن در نگاه اول و اینکه چقدر عالی پیش رفت، نگه دارید. اول از همه، احتمالا درست نیست. اما دوم، پیروزی، اثبات، طرح B و عدالت شاعرانه کجاست؟ به هر حال، علیرغم تلاش های جولیوس برای شکست دادن دخترش، پدرم واقعاً زندگی طولانی و جالبی داشت. او آن را با بهترین دوستش زندگی میکرد.
این روزها، وقتی آنها را در ذهنم میبینم، تقریباً همیشه با هم هستند - به طور توطئهآمیز به یکدیگر تکیه میکنند، گویی از حقیقت باارزش و نادیده گرفته شده محافظت میکنند که عشق به ندرت شبیه داستانهایی است که ما فروختهایم. آرام، شخصی، سخت و عمیق است. کسانی که به اندازه کافی خوش شانس هستند که این عشق را می شناسند، بیشتر آن را برای خود نگه می دارند.
برت پازل، نویسنده ای در هالیوود، اخیراً رمانی را بر اساس این داستان به پایان رسانده است.
عشق مدرن را می توان در Modernlove@nytimes.com مشاهده کرد.
برای یافتن قسمت های قبلی Modern Love Stories، پادکست های قبلی ما، Stories Love essays را مشاهده کنید. بایگانی.
عشق مدرن بیشتری میخواهید؟ سریال های تلویزیونی را تماشا کنید، در خبرنامه ثبت نام کنید و به پادکست در iTunes یا Spotify گوش دهید. ما همچنین دو کتاب داریم، "عشق مدرن: داستان های واقعی عشق، از دست دادن، و رستگاری" و "داستان های عاشقانه کوچک: داستان های واقعی عشق در 100 کلمه یا کمتر."