"اکنون من روی صحنه هستم": 7 هنرمند در محل اقامت خود در موزه هارلم
موزه استودیو در برنامه اقامتگاه هنرمند هارلم تاریخچه ای تاریخی دارد. از زمان شروع آن در سال 1969، برخی از برجسته ترین هنرمندان سیاهپوست که امروزه کار می کنند اقامتگاه داشته اند. بیش از 150 هنرمند در این برنامه شرکت کرده اند که در رسانه ها از جمله نقاشی، طراحی، مجسمه سازی و اجرا کار می کنند.
این کمک هزینه هفت ماهه برای هنرمندان تجسمی آفریقایی و آفریقایی-لاتین تبار طراحی شده بود. در دهه 1980، مدیر موزه، مری اشمیت کمپبل، برنامه را رسمی کرد و طول آن و تعداد هنرمندان را استاندارد کرد.
سه هنرمند هر سال از میان مجموعهای از متقاضیان انتخاب میشوند. (در سال 2020، در طول همهگیری، چهار اقامت اعطا شد.) برگزیدگان فضای استودیویی در موزه، 37500 دلار کمک هزینه دریافت میکنند، همراه با بازدیدهای منظم با کارکنان موزه و متخصصان هنر خارج از موزه.
این برنامه از زمان آغاز به کار به یک کسری شکاف در صحنه هنری پرداخته است: کمبود پلتفرمهایی که هنرمندان رنگینپوست را در تلاش برای یافتن راه خود از طریق انبوهی از تعهدات مالی، خانوادگی و شخصی حمایت میکنند، در حالی که هنری را مطابق با دیدگاهشان میسازند.
به مناسبت بازگشایی موزه - برنامه اقامت باز بود در حالی که موزه به دلیل بازسازی بسته بود - نیویورک تایمز با فارغ التحصیلان صحبت کرد. آنها نگاهی اجمالی به تجربیات آنها و اینکه چرا این برنامه برای هارلم، صحنه هنری نیویورک و دنیای هنر حیاتی است ارائه می دهند. اینها گزیده هایی از گفتگوها ویرایش شده است>.
یکی از بهترین خاطرات من از حضور در برنامه، رفاقتی است که با دو هنرمند دیگر [تری بادی و نیکول آوای] داشتم و احساس میکردم که همه ما در حال آغاز سفر جدیدی هستیم.
ما دقیقاً زمانی وارد شدیم که تلما گلدن و لوری استوکس سیمز و کریستین کیم وارد شدند. بنابراین، فقط حضور در نیویورک و حضور در هارلم نبود، اساساً فصل بعدی موزه استودیو در هارلم بود.. بسیار هیجانانگیز، فوقالعاده بارور بود، و همه ما فقط احساس میکردیم که به نوعی اردوی تابستانی هنری آمدهایم، برای آینده هیجانزده شدهایم. من مستقیماً از دبیرستان خارج شده بودم و هر هفته در آنجا چندین انتقاد داشتیم که شما را کمی خودآگاه میکرد.
حضور در هارلم و دیدن طبیعت بداههپردازی محله و مردم، و درک هیجان بالای شهر - وقتی آن را به استودیو بردم، به نوعی باز شد.. به گونهای مرا آزاد کرد که میتوانستم خیلی کمتر از ریسک بیزارم.. احساس میکردم که دارم بداههپردازی میکنم.. احساس میکردم، بسیار خوب، حالا دیگر منطقی نیست. بگذارید روی صحنه هستم. اصلا منطقی نیست. انجام دهید.
اقامت من در موزه استودیو بهخوبی زمانبندی شده بود. پس از اتمام تحصیلات تکمیلی و کار در پارک مجسمهسازی سقراط. اقامتگاه حرکتی را که در حال ساختم بودم حفظ کرد و به من امکان دسترسی به مردم، نمایشگاهها و مهمتر از همه، فرصتی برای شروع منظم نمایش آثار عمومی در فضای باز را داد.
من در سپتامبر 1995 برای نمایشگاه "Listening Sky"، نمایش گروهی متشکل از 12 هنرمند که اولین فضای عمومی را در موزه استودیو به مجسمه سازی در فضای باز توسط هنرمندان آفریقایی تبار اختصاص داده شده بود، افتتاح کرد.
برنامه A.I.R. به من اجازه داد در سال 1997 در کاخ سفید نمایش دهم. در حالی که هیلاری کلینتون بانوی اول بود، مجموعه ای از نمایشگاه ها را در باغ ژاکلین کندی برای نمایش مجسمه سازان قرن بیستم از مناطق مختلف ایالات متحده راه اندازی کرد.
او میخواست هنر را در کاخ سفید برجسته کند و آن را برای عموم در دسترس قرار دهد. فقط آثار موجود در مجموعههای موزه برای نمایشگاه موجود بود. "راپونزل منفور" من در مجموعه موزه استودیو بود، بنابراین واجد شرایط بود.
باز کردن درها به روی هنر عمومی اساساً مسیر حرفه من را تغییر داد.. وقتی محدودیتهای فضا، مقیاس، مواد و رسانه را کنار میزنید، فرصتهای بیشتری را برای شغل باز میکند. مانند بسیاری از افراد در هنر، من با تمرکز بر روی کار، یافتن راههایی برای ارتباط با مردم از طریق کار، یافتن راههایی برای جمعآوری زندگی از طریق کارم، شغلی را ایجاد کردم.
چالش استانداردهای بالایی بود که توسط هنرمندان قبلی تعیین شده بود که میدانید، باید به آن موقعیت برسم. حضور در آنجا به دلیل آن تاریخ، لایههای تاریخ، جغرافیا، فرهنگ، یک چالش بود.
این یک مرکز بزرگ است.. محل اقامت فقط در داخل استودیو نبود.. اقامتگاه نیز هارلم بود، و این به خودی خود یک چالش بود زیرا من نیز مجبور بودم چیزهای خاصی را فیلتر کنم، تمام اطلاعاتی که وارد میشود.. من خیلی سریع بار حسی دریافت میکنم، و اینکه قبلاً در نیویورک زندگی نمیکنم، میتواند بسیار زیاد باشد.
در برنامه من بیشتر از محیط اطراف، تاریخ، جغرافیا، سیاست، جادو آگاه میشدم - همه جوجوهایی که جذب میشوند و به کار تبدیل میشوند. بنابراین، کار من بیشتر کیمیاگر شد زیرا به کیمیاگری علاقه داشتم.
کار من تغییر کرد.. گستردهتر، مبتنی بر نصب شد و من را نه تنها در نیویورک بلکه در جوامع مختلف در سراسر کشور تثبیت کرد. مدرسه چهار دیواری است، فضای محدود.. موزه استودیو در داخل اما در خارج از خانه کار میکرد. میدانستم که این یک لحظه تاریخی است.
مثل یک رایگان برای همه بود.. ما از انجام کاری که انجام میدادیم بسیار لذت میبردیم، و هیچکس سعی نمیکرد کسی را تغییر دهد. و بین ما سه نفر، "این باید کمی رنگ بیشتری داشته باشد، فکر نمی کنی؟" ما چیزهایی ساختیم و خندیدیم و جوک گفتیم و دوستانه و حمایت کننده بود و همه ما کارهای بسیار متفاوتی ساختیم.
قبلاً، وقتی در مدرسه هستید، و مهارتها و تکنیکهای مختلف را یاد میگیرید، و واقعاً مشغول تلاش برای فارغالتحصیلی هستید، نمیدانید بیرون بودن در دنیا چگونه است.. بقیه پزشک، وکیل و معلم هستند، و شما سعی میکنید هنری بسازید که هیچکس نمیخواهد آن را بخرد. هیچکس نمیتواند آن موقعیت را برای شما توضیح دهد.. پشتیبانی روزمره از اینکه بتوانم به یک استودیو بیایم و چیزی بسازم و با هنرمندان دیگری که در تلاش هستند چیزی بسازند، صحبت کنیم - فقط همین به تنهایی به من انگیزه بزرگی داد. بنابراین کار آسانی نبود، اما احساس میکردم که میتوانستم از مدرسه خارج شوم، واقعاً حرفهای بودم. و ساختن کار و داشتن استودیو و نشان دادن کارهایم به مردم، و فقط یک چیز منجر به بعدی شد، در مدت زمان بسیار طولانی و آهسته، و در نهایت، این کاری است که من انجام میدهم.
این اولین مواجهه من با حضور در یک موزه بود.. با متصدیان زن سیاهپوست درخشان [دبورا ویلیس، تری روس، شریل لین بروس، مری اشمیت کمپبل] که روی مکان خاصی در تاریخ تمرکز کرده بودند و در مورد آن صحبت می کردند، قرار گرفتم.
تحصیلات من در سرامیک بسیار خطی بود. همه چیز سنتی بود. این متصدیان در مورد زمان خاصی از تاریخ و نگاه سیاه و نحوه نگاه آنها به چیزها صحبت می کردند و جهان بینی من را گسترش می داد و برای من مانند غذا بود.
من می ترسیدم زیرا نمی دانستم آنها چه می دانند، اما آنها مهربان بودند و دستم را گرفتند. یکی از متصدیان، دیره بیبی، مربی، راهنمای من و بهترین دوست من شد.
یک خاطره مربوط به آلیسون سار و جیمز دوپری بود که با مواد مختلف کار میکردند. من فقط با خاک رس کار میکردم، بنابراین با تماشای آنها شروع به فکر کردن به مواد دیگری کردم که میتوانستند به زبان من صحبت کنند.. به خاک فکر میکردم، به مو، در مورد پشم، در مورد فلز - به واژگانم فکر کنید زیرا سرامیکها آنقدر خطی بودند و آنچه شما آموختهاید طبق سنت به من باز میشد.. من شروع کردم به فکر کردن به مواد دیگری به جز خاک رس.
من واقعاً برای صحبت در مورد این موضوع هیجانزده بودم زیرا برای من یک لحظه کامل وجود داشت که مربی من یکی از بنیانگذاران برنامه هنرمند در موزه استودیو، ویلیام تی.. ویلیامز بود. او من را وارد دنیای هنر کرد و وقتی او را در دبیرستان می دیدم، همیشه در مورد برنامه موزه استودیو صحبت می کرد، بنابراین این یک سفر واقعا زیبا و شاعرانه برای من بود که در آنجا حضور داشته باشم.
این برنامه به من این امکان را داد که یک قطعه الهامگرفته بسازم که برای من مانند یک شاهکار است: "Amazing Grace" (1993).
به معنای واقعی کلمه، صبح وارد میشدم و به ساعتی میکوبیدم، چیزی که آنها میخواستند، و سپس بیرون میرفتم و کالسکههای کودک رها شده را جمعآوری میکردم.. این کار را به مدت چهار ماه انجام دادم تا مقداری را که میخواستم جمعآوری کنم.. بنابراین، این ایده که میتوانم کاری انجام دهم که به طور خاص در مورد جامعه محلی صحبت میکرد، اما همچنین درباره یک جامعه جهانی بزرگتر صحبت میکرد. این واقعاً همان کاری بود که من فکر میکردم در نقشه طراحی کنم.
چاریس پرلینا وستون (2022-2023)
من در حال رفت و آمد از بروکلین بودم، بنابراین رفت و آمد به نوعی سخت بود - همچنین مقابله با انتظاراتی که از ورود به برنامه حاصل میشود، زیرا تاریخچه شگفتانگیزی دارد. من احساس میکنم هر هنرمند سیاهپوستی درباره موزه استودیو میداند.. آنها هنرمندان شگفتانگیزی را انتخاب کردهاند که کارهای شگفتانگیزی انجام دادهاند.
من فکر میکنم ما سه نفر در حال متعادل کردن چیزی بودیم که احساس میکردیم از طرف افراد دیگر فشار میآورد، زیرا ورود به برنامه بسیار رقابتی است، و مردم انتظار زیادی دارند.. بنابراین، فقط سعی میکنیم مطابق با استانداردهایی که تنظیم شده است عمل کنیم. در غیر این صورت.
چند چیزهایی بود که برای اولین بار امتحان کردم و اکنون در کارم نمایان شده است. پیشرفت های اساسی زیادی در تمرینم داشتم و فکر می کنم به این دلیل است که احساس می کردم بخشی از این میراث هستم.. اکنون زمان آن است که آن را انجام دهید.. دریغ نکنید.. آزمایش کنید.. محدودیت ها را از بین ببرید.. نمایش داده شوید.