نظر | نامه ای عاشقانه به فر هلندی من
به یاد می آورم که اولین بار با هم آشنا شدیم. 28 سال پیش، در گل سرسبد Bloomingdale در نیویورک بود. من با نامزدم، اندی، کلیپبورد ثبت نام عروسی را در دست گرفته بودم، و به دنبال نمایشگرهایی از لیوانها و بشقابهای کریستالی شامپاین و چیزهای شیک دیگری بودم که به نظر میرسید متعلق به خود فانتزی آینده باشد. من در آن سال 26 ساله بودم و در یک خیابان کوچک در طبقه چهارم بروکلین زندگی می کردم و با پسری که برای اولین بار در کلاس ادبیات روسی کالجم متوجه شدم نامزد کردم.
و آنجا بود، یک چراغ پرتقال در میان قابلمهها و ماهیتابههای نقرهای زنده: اجاق هلندی Le Creuset چدنی میناکاری شده پنج و نیم لیتری. من فوراً فهمیدم که به هم تعلق داریم. علاوه بر این که زیبا بود، من را به یاد اجاق هلندی مادرم میاندازد، اجاقی که وقتی بزرگ میشدم، روی اجاق گاز مینشست و با وفاداری خورشهای گوشت گاو و سسهای گوجهفرنگی و دیگر اجزای اصلی مجموعه مادران شاغل دهه 1980 را درست میکرد. گلدان او بیضی شکل و کوچکتر بود، اما همان رنگی بود که در جلوی من بود، یعنی Le Creuset «آتشفشان». مادر او را در اوایل دهه 1970 خرید، پس از اینکه جولیا چایلد به او این احساس را داد که هیچ آشپز خانگی نمی تواند بدون آشپزی بورگنیون درست کند. من در آن روز برای خودم ثبت نام کردم، امیدوار بودم که شخص دیگری - یا حتی گروهی از مردم - ممکن است بیشتر از آنچه که تا به حال برای یک کالا در یک گلدان خرج کرده بودم، پول خرج کند.
در اولین سالهای پس از ازدواج من و اندی، احساس میکردم که در حال ساختگی بودم و کارهایی را که بزرگترها انجام میدادند انجام میدادم. یکی از آن چیزها آموزش پختن شام به خودم بود. من شامی درست کردم که مادرشوهرم پیشنهاد داد که از کتاب آشپزی دهه 1950 شنیده می شد. من دستور العمل ها را از مجلات با نام هایی مانند گوش ماهی پرووانسالی و torta di patate برش دادم زیرا هر چیزی به زبان دیگری به نظرم پیچیده بود. من به یک باشگاه کتاب آشپزی ماه پیوستم که نویسنده جدیدی به نام اینا گارتن را به من معرفی کرد. در این بین، بوکا برگرها را در مایکروویو گرم میکردم و پنهها را با سس گوجهفرنگی خرد شده میپاشیدم، اما نمیدانستم که آن شامها به اندازه شامهایی که در Glammy و براق Gourmet میبینم مهم هستند. تا مدتها بعد نمیدانستم که کار آهسته بزرگسالی کمتر به لحظههای تا-دا مربوط میشود تا اینکه مربوط به حضور و انجام هر روز کار باشد.
یک روز اتفاقی در اوایل ازدواج، اندی کپیای از "ضرورتهای آشپزی کلاسیک ایتالیایی" مارسلا هازان را کشف کرد و هدف خود را برای معروف کردن بولونز در نظر گرفت. دستور پخت یک کاسه چدنی سنگین و میناکاری شده بود. یادم میآید که گلدان جدیدم را روی اجاق گاز فرو بردم، به روشنی ماه درو، سنگین مثل سنگ آسیاب، سپس به دستور غذا راه پیدا کردیم، کره، مواد معطر و گوشت را اضافه کردیم. سپس شیر، شراب و گوجه فرنگی. سس ساعتها از بین رفت - عجله نکنید، مارسلا همیشه هشدار میداد - قبل از اینکه آن را با تالیاتل بریزیم. آن شب آن را نمی دانستیم، اما دستورالعملی را که تقریباً برای همه افرادی که در پنج سال آینده پشت میز آشپزخانه تنگ ما می نشستند، درست می کردیم، کشف کرده بودیم. پروردگارا، بولونیزی خوشمزه بود. من عطر و طعم عمیق لایهای و اشارهای به شیرینی آن را دوست داشتم، اما چیزی که بیشتر دوست داشتم این بود که چگونه سس به سنگ بنای یک مراسم آرامش بخش با دوستان تبدیل شد.
وقتی بچههایم آمدند، زندگی آشپزی ما سادهتر شد. ما سالها در حومه شهرها راه خود را از میان انگشتان مرغ ورق زدیم. اجاق هلندی در شبهای شنبه برای چیزی که ما آن را مهمانی شام فوری نامیدیم پدیدار شد. در بین بازیهای فوتبال صبحگاهی و جشنهای تولد بعدازظهر، یک شانه خوک را ساعتها در سس گوجهفرنگی میپزیم و بوی خانه را شبیه جذابترین مکان روی زمین میکردیم.
فلفل فلفلی زیاد بود. همچنین مینسترون در ژانویه، ذرت در ماه آگوست و لوبیا پخته در اکتبر وجود داشت. روکش نارنجی گلدان من شروع به ایجاد یک پتینه خالدار کرد که ته آن به دلیل یک دهه عشق و استفاده سیاه شد. در این مرحله، من یک نویسنده غذا بودم و وقتی دیگ در عکسهای وبسایت من ظاهر میشد، خوانندگان نظر میدادند، "من دوست دارم چیزها را واقعی نگه دارید!" من این را به عنوان یک تعریف در نظر گرفتم. وقتی اولین کتاب آشپزی ام را در سال 2012 نوشتم، قابلمه تبدیل به یک دختر جلد شد. اما اعتراف میکنم که در طول آن وفاداری من متزلزل شد - در دهه 2010، وقتی بچههای ما بزرگتر شدند، اندازه وعدههایشان هم افزایش یافت. یک گلدان بزرگتر به غذای من تبدیل شد و گلدان نارنجی اصلی من به پشت کابینت فشار داده شد. وقتی دوستان دخترم برای خوردن فلفل دلمهای در خانه جمع میشدند، از او غافل میشدم. فکر میکردم او خیلی کوچک بود، زیرا وقتی تیم کراس کانتری جمعهها برای بارگیری کاربوی قبل از مسابقه میآمدند.
این همهگیری طول کشید تا ما دو نفر دوباره همدیگر را پیدا کنیم. درحالیکه آشپزهای جاهطلبتر قرنطینهشده، شروع کننده خمیر ترش را پرورش میدادند، من نان بدون خمیر جیم لاهی را دوباره کشف کردم. دستور پخت یک قابلمه چدنی را میگفت که بتواند گرمای شدید را تحمل کند، و از آنجایی که یکی از قابلمهها مشغول درست کردن خورشهای ویروسی نخود بود، من از چهارپایه پلهای بالا رفتم تا پسر عموی رگهدار آن را پیدا کنم. در آنجا نشست، درخت مانند، آماده خدمت: بیا پسر، از من برای نان خود استفاده کن. و من انجام دادم. گلدان بخش خوبی از سال 2020 را در اجاقی با دمای 450 درجه سپری کرد، و مرتباً انبوههای پوستهدار را بیرون میآورد که در آن روزهای اولیه و تاریک قرنطینه مانند جادو بود.
همه آن ساعتهایی که زیر آتش قرار داشتند، تلفات زیادی را به همراه داشت - ته سیاهشده از کنارههایش بالا میرفت و از نقطهای که زمانی پر جنب و جوش بود فراتر میرفت. راه هایی برای تمیز کردن آن وجود داشت، اما می دانستم که هرگز این کار را نمی کنم. دیگ من، لکه دار و استوار، داستان زندگی ساخته شده در آشپزخانه های پر سر و صدا و دور میزهای شلوغ را روایت می کند، یک جنگجوی آزمایش شده نبرد که می گوید: این کار زمان می برد. من الان بزرگ شدهام.
درست قبل از بیست و ششمین سالگرد ازدواجمان، بچههایمان به دانشگاه رفتند و ما به زندگی شهری برگشتیم و به آپارتمانی نقل مکان کردیم که نصف مساحت خانهمان بود. در میان چیزهای دیگر، این به معنای اتخاذ برخی تصمیمات بی رحمانه با وسایل آشپزخانه بود. آبمیوه گیری و مخلوط کن نه چندان پرقدرت بخشی از ماجراجویی آشیانه خالی ما نیستند، اما اجاق هلندی برش را انجام داد. و در زندگی کوچکتر من، خرگوش مخملی چدنی میناکاری شده من است که روی مشعل جلویی می نشیند، آماده برای هر چیزی که در آینده رخ می دهد.
جنی روزنستراک خبرنامه شام: یک داستان عاشقانه را می نویسد. به سردبیر مایلیم نظر شما را در مورد این مقاله یا هر یک از مقالات ما بدانیم. در اینجا چندنکات آورده شده است. و این ایمیل ما است: letters@nytimes.com.
بخش نظرات نیویورک تایمز را در فیس بوک، اینستاگرام،