به یاد فرزندان جاویدان این سرزمین

یادشان همواره در قلب این خاک زنده خواهد ماند

نظر | غم ریتم دارد. طبیعت آن را می داند.

نظر | غم ریتم دارد. طبیعت آن را می داند.

نیویورک تایمز
1404/10/14
3 بازدید

من اغلب روزم را در باغ مادرم شروع و به پایان می برم. او تقریباً سه سال پیش بر اثر سرطان معده درگذشت. باغ برای او مقدس بود. زمانی که او زنده بود، آن را فقط مکانی برای مطالعه روی صندلی استراحت می دیدم یا وقتی برای بازدید از خانه به خانه برمی گشتم، سیگار بکشم. از زمان مرگ او، من خودم را به آنجا کشاندم. وقتی در باغ هستم احساس می کنم به او نزدیک تر می شوم. من نمی توانم ادعا کنم که نام همه گیاهان، درختچه ها و بوته ها را می دانم، اما تمام تلاشم را می کنم تا از آنها مراقبت کنم. مثل این است که تا آخرین نفس از او مراقبت کنم، همانطور که سعی کرده بودم انجام دهم.

بهار گذشته، یکی از پرندگان را شناختم. من تماشا کردم که پرنده تصمیم می گیرد لانه اش را کجا بسازد. پس از کمی تامل، بوته ای را انتخاب کرد که در یکی از گوشه های دیوار آجری باغ قرار داشت. او شاخه‌ها و چوب‌هایی با اندازه‌های مختلف و همچنین هر زباله‌ای را که برای ساختن خانه مناسب می‌دانست جمع‌آوری کرد. نه برای انتقاد، اما این بهترین لانه ای نبود که تا به حال دیده بودم. نمای بیرونی آن شبیه حیاط یک انبار احتکار بود، مکانی که می تواند رئیس انجمن مالکان خانه را باز کند. و با این حال، این یک معجزه نیز بود.

همه ما در غم و اندوه دائمی هستیم، حتی اگر همیشه آن را قبول نداریم. اندوه با هر تغییری همراه است. دوستان ما، عاشقان ما، شغل ما، سلامتی ما: هیچ چیز مانند سال یا لحظه قبل نیست.

از میان شاخه ها، پرنده را تماشا کردم که تخم گذاری می کرد. من نگاه کردم که او آنها را جوجه کشی کرد. برایم آرامش و کنجکاوی به ارمغان آورد، حتی امید. انتظار چیزهای جدید را احساس کردم. من مطمئن شدم که به فضای او احترام می گذارم. من هیچ وقت خیلی نزدیک نشدم حضور من را تحمل کرد. وقتی او به سمت کاسه آبی که من بیرون گذاشته بودم می‌رفت، در حالی که او برای حمام کردن بال‌هایش را تکان می‌داد، برمی‌گشتم. در پلان طبقه باز حریم خصوصی بسیار کمی وجود دارد.

وقتی نوزادانش از پوسته های آبی تیفانی خالدار خود رها شدند، هر سه زنده ماندند. من آنها را تماشا کردم در حالی که مادرشان به دنبال غذا می رفت. در غیاب او، آرد سوخاری در آن نزدیکی پاشیدم، به این امید که کار او را آسان کنم. این در طبیعت من است که بخواهم کمک کنم. نان دست نخورده ماند. او یک کشور بود، نه یک شهر، پرنده. او بهترین کرم ها و حشرات را برای نوزادانش می خواست. او می خواست به آنها غذای ارگانیک بدهد. آرد سوخاری فرآوری شده جواب نمی‌دهد.

کوچک، شکننده و ژولیده، از تمام قدرت خود استفاده می‌کنند تا سرشان را بالا ببرند. آنها منقارهای خود را که هنوز در حال شکل گیری بودند به سمت آسمان قرار دادند و منتظر تغذیه بودند. آیا آنها می دانستند که غذا از مادرشان آمده است؟ آیا آنها با بوی او، صدای تپش قلب او آشنا بودند؟ آیا آن‌قدر جوان بودند که نمی‌توانستند تفاوت بین خواسته و نیاز را همانطور که مادرم در اوایل به من آموخته بود بیاموزند؟ با این حال، بچه پرندگان هرگز ناامید نشدند. تغذیه و پناه گرفتند. آنها قوی تر شدند. آنها شروع به آزمایش بال های خود کردند.

یک روز صبح، شاخه ها را کنار زدم تا بفهمم لانه خالی است. لبخندی زدم و بعد احساس غم و اندوهی کردم. فقط گریه های مادر ادامه داشت.

حدود پنج روز، مادر در همان نزدیکی ماند و برای نوزادانش گریه می کرد. این صدای پریشانی بود یا حداقل به نظر من اینطور بود. من پرنده صحبت نمی کنم. اما اینکه بگوییم او داشت آواز می‌خواند، به نظر متکبرانه می‌آید.

در تقریباً سه سالی که از مرگ مادرم می‌گذرد، هیچ چیز در خانه او تغییر نکرده است. لباس هایش هنوز در کمد آویزان است. حمام او دست نخورده باقی مانده است، همه چیز به دقت سر جایش است. کیف او در همان نقطه، روی چهارپایه ای در جزیره آشپزخانه است. کیف تنیس او همین نزدیکی است و برای مسابقاتی که سه بار در هفته بازی می کرد آماده است. تزیینات مردی گراس، آخرین شواهد دکور فصلی او، هنوز روی شومینه وجود دارد.

مادر من می‌خواست همه چیز را جعبه کنیم و به خیریه اهدا کنیم، اما پدرم این کار را نکرده است. شاید بقایای آشنایی را دوست داشته باشد، یا شاید هم اکنون، پس از گذشت 55 سال از ازدواج، آن را شغل خود نمی داند. دکور خانه وظیفه او نیست. من پرنده صحبت نمی کنم و من و پدرم هم به یک زبان صحبت نمی کنیم. ما تنها در عدم درک خود از یکدیگر متحد هستیم. مادرم دیگر اینجا نیست که بین ما تفسیر کند. ما به طرق مختلف و به دلایل مختلف غمگین می شویم. اندوه ما فردی است.

پدر من به ندرت به باغ مادرم می رود. پناهگاه من است مانند اندوه، مدام در حال تغییر است. زاییده تغییر است. همان طور که پرنده مادر بچه هایش را صدا می زند، کاش می توانستم مادرم را صدا کنم. وقتی هواپیمای من فرود آمد حالا با چه کسی تماس بگیرم؟ چه کسی آسودگی و شادی را در صدای خود خواهد داشت که بداند من سالم به آنجا رسیده ام؟ دکترم، محکم و در عین حال ملایم به من می‌گوید: «به شما نیاز دارم که تماس اضطراری خود را به‌روزرسانی کنید.» او دیگر پشت میز آشپزخانه، زیر سشوار، غلتکی در موهایش و کتابی در دست نیست. ما دیگر بی سر و صدا آشپزخانه را با هم اشغال نمی کنیم. دلم برای زمزمه آن سشوار تنگ شده است. من یک بار بسته شده بودم. اکنون غم و اندوه من در محیط است.

به نظر می‌رسد زمان بسیار کوتاهی است، از ساختن لانه تا تخم‌گذاری، تا جوجه کشی، تا جوجه کشی و ادامه کار. من از شهر نیویورک به زادگاهم لوئیزیانا عقب نشینی کرده بودم تا در کنار مادرم باشم، زیرا به سرعت از تشخیص به قرار ملاقات با پزشک، به جراحی ها و مراقبت از آسایشگاه می رفتیم. برای آخرین بازدم با او تنها بودم. حتی در غم و اندوه همه چیز لحظه به لحظه تغییر می کند.

نیازی نداشتم به همان زبان صحبت کنم تا گریه های پرنده مادر بهار گذشته را بفهمم. او به او اشاره می کرد که اگر فرزندانش نیاز به بازگشت داشته باشند، هنوز آنجاست. همانطور که مادرم همیشه با من رفتار می کرد. ما به دنیا می آییم، تغذیه می شویم و سپس می رویم و مانده ایم. دلمان برای صدای کسانی که دوستشان داریم تنگ شده است. اغلب اولین چیزی است که از دست می دهیم. ما از آنها می خواهیم که برگردند. آنها برای همیشه بخشی از زندگی ما هستند، اگر دیگر در آن نباشند.

حتی هنگام تولد غم و اندوه وجود دارد. این چیزی است که پرنده مادر به من آموخت. فقط یک مادر می تواند آن روزهای اولیه با فرزندش را بشناسد و همراه با آنها از دست دادن کسی که قبلا بوده است. سپس، کودک، اگر زنده بماند، می رود. صدای دائمی پرنده مادر بخشی از شفای من شد. خیلی فراتر از لحظاتی بود که در باغ نشستم. وقتی پرنده‌هایی را می‌بینم که شبیه او هستند - بال‌های مایل به خاکستری، با شکم‌های سفید و دم‌های کشیده - تعجب می‌کنم که آیا آنها مال او هستند. زندگی و مردن تنها چیزهایی هستند که می دانیم قطعی هستند. نبض آرامش طبیعت در آن ریتم تولد و رشد و حرکت به گوش می رسد.

دما کاهش می یابد. نسیم خنکی می وزد بوته برگ های خود را می ریزد و شاخه های برهنه خود را به سوی آسمان می گیرد. لانه خالی هر روز بیشتر نمایان می شود، در معرض دید قرار می گیرد. می‌توانم بگذارم بماند، اما می‌دانم که آن را حذف خواهم کرد. طبیعت و زمان دوباره جای خالی را پر خواهند کرد، به روش های جدید. میدونم حذفش میکنم اما امروز نه.

برایان کیت جکسون نویسنده رمان‌های «منظره از اینجا»، «راه رفتن در میان آینه‌ها» و «ملکه هارلم» است. او در حال کار بر روی یک مجموعه مقاله است، "بدون عنوان: نامش نباید باشد."

تایمز متعهد به انتشار تنوع نامه برای سردبیر است. مایلیم نظر شما را در مورد این مقاله یا هر یک از مقالات ما بدانیم. در اینجا چندنکات آورده شده است. و این ایمیل ما است: letters@nytimes.com.

بخش نظرات نیویورک تایمز را در فیس بوک، اینستاگرام، TikTok، دنبال کنید. WhatsApp و Threads.