نظر | قدیمی ترین دوست قدیمی من
وقتی 24 ساله بودم، به هند سفر کردم و روزهای سختی را پشت سر گذاشتم. پروازهای کنسل شده در دهلی، سفر به یک بیمارستان کوچک در کرالا و ریکشا سواری در کنار مردی که تفنگی بسیار بزرگ در دست داشت در آگرا رخ داد. وقتی به خانه آمدم، با تکان دادن و بخیههای ورزشی در یک پا (نه از تفنگ)، با شجاعت به همه درباره ماجراجوییام گفتم، از این که سفر چقدر چالش برانگیز بوده و چقدر پشت سر گذاشتهام.
یکی از آشنایان که مجبور شد به حرفهای من گوش دهد، تازه از سفر خود به هند بازگشته بود. او نمیتوانست با تجربه من ارتباط برقرار کند.
او با مهربانی اما کاملاً واقعی گفت: «اوه». «من اصلاً سفر به آنجا را سخت ندیدم.»
این مادربزرگ دوست پسرم، لوتی بود که در آن زمان ۷۹ سال داشت.
من قبلاً چند بار با او ملاقات کرده بودم و میدانستم که او جسور است، یک جهانگرد باتجربه، که از همه نوع فاجعه بیآزار است. او که در سال 1930 به دنیا آمد، شرایط لازم را داشت: صرفه جو، سخت کوش، آرام، هم مرز با رواقیان. در همین حال، من یک هزاره بودم که احساسات زیادی داشتم.
به نحوی، ما دوستان عزیزی شدیم.
این با گفتگو در جشنهای کریسمس خانوادگی و مهمانیهای چهارم ژوئیه شروع شد، جایی که اغلب احساس میکردم در میان خانواده بزرگ و تنگ دوست پسرم دیو نیستم. لوتی داستان هایی در مورد پیاده روی به ماچو پیچو برای من تعریف کرد و به نظر می رسید که او واقعاً داستان کوتاه هر هفته نیویورکر را درک می کند. من آرزوی هر دوی این چیزها را داشتم، اما نتوانستم هیچ یک را به عنوان یک 20-چیزی دست و پاگیر انجام دهم.
ما عشق به رمانها، ترجیح دادن استیک کمیاب و اصرار به قدم زدن در همه جا را داشتیم. حتی در دهه 80 خود، وقتی در شهر نیویورک با هم آشنا شدیم، او نیازی به تاکسی نداشت. اگر هوا واقعاً وحشتناک بود، ممکن بود با مترو یا اتوبوس موافقت کند.
من و دیو نامزد کردیم و من و لوتی یک مکاتبه کتبی انجام دادیم. این ناخوشایند شد زیرا مشخص شد که من دیگر همسران آینده ام را به طور مشابه نامه های طولانی و خط خطی نمی نوشتم، اما من و لوتی چیزهای زیادی برای بحث کردن داشتیم. سفرهای ما به ویتنام بود که دوباره زمان بندی شده بود. موزههایی که رفته بودیم یا دوست داشتیم ببینیم. نمایشهای برادوی نشان میدهد که Lottie به لطف یک معامله مرموز با شهروندان سالخورده موفق شد با تخفیفهای مشکوک شرکت کند.
من دوست داشتم که ما خونی با هم نداشته باشیم، رابطه ما یک انتخاب بود، مسائل ژنها یا کینههای قدیمی خانوادگی واقعاً مشکل ما نبود. ما به زودی با ازدواج من مقید شدیم، اما ارتباط ما همچنان برای من غافلگیرکننده بود، یک هدیه خوش شانس و تصادفی از ارتباط بین نسلی که در زندگی من ریخته شده بود.
من فهمیدم که چگونه او پیش از موعد - در زمانی که اغلب حکم اعدام بود - به دنیا آمد و توسط یک پزشک خیرخواه نجات یافت. چگونه او روزهای اولیه خود را در یک انکوباتور در جزیره کونی گذراند، بخشی از یک نمایش فرعی. چگونه او در هشت سالگی یتیم شد.
وقتی بارداری را از دست دادم، او مرا به باله برد، و هرگز دلیل اشک آلود بودنم را بیان نکرد، اما همینطور با من نشست. وقتی پسرم، اولین نوهاش، به دنیا آمد، فوراً به ملاقات آمد و بچه کوچک را ساعتها در آغوش گرفت.
سال بعد، من و دیو صاحب یک دختر شدیم، دختری که دقیقاً مثل لوتی بود. اسمش را لوئیزا گذاشتیم. در سنت یهودی، نام نوزادان به نام اقوام فوت شده است، و بنابراین وقتی با لوتی تماس گرفتیم تا به او بگوییم که نام میانی را برای احترام به همسر مرحوم محبوبش انتخاب کردهایم، فکر کردم که او بسیار متاثر خواهد شد.
او گفت: «خیلی خوب است. سپس، با احساسی بسیار بیشتر: "من دوست دارم فکر کنم "L" در لوئیزا برای لوتی است."
او صراحتاً به همین شکل نسل های قدیمی تر بود. در یک نقطه خاص، فکر می کنم شما فقط تصمیم می گیرید منظورتان را بگویید.
دوست من تریسی، که خانواده اش تقریباً در برابر مرگ نفوذناپذیر به نظر می رسد، مادربزرگ محبوبش را زمانی که تریسی در دانشکده پزشکی تحصیل می کرد، از دست داد. دایه دکمه، همانطور که آنها او را صدا می زدند، 102 سال و نیم بود.
تریسی در مورد مرگ باتون نانی گفت: "این یک شوک بود." "خیلی ناگهانی."
در آن زمان فکر می کردم تریسی دیوانه است، اما متوجه شدم. چه کسی امیدوار نیست که این تولد یکی پس از دیگری برای همیشه ادامه داشته باشد؟
در 91 سالگی، لوتی خانه خود را در لانگ آیلند فروخت و به یک مرکز زندگی مستقل در شمال ایالت نقل مکان کرد. او خیلی خوب کار کرد، تا زمانی که این کار را نکرد. در بیمارستان، اغلب از او میخواستند که نام و سال خود را بخواند تا سلامت شناختیاش را بسنجند. یک بار، در دوره دوم ریاست جمهوری ترامپ، یک پزشک از او پرسید که رئیس جمهور کیست.
او پاسخ داد: «ترجیح میدهم نام او را نگویم.»
من و دیو به آنجا رفتیم و آلبومهایی از سفرهای اخیرمان با بچهها آوردیم. با هم آنها را ورق زدیم و ویلچر او را دور باغی هل دادیم. به خانه برگشتم، مثل همیشه به طور مرتب تماس می گرفتم، اما او به طور فزاینده ای آنقدر خوب نبود که بتواند آن را تحویل بگیرد. در کنار بالین لوتی، عمه دیو پیامهای متنی من را با صدای بلند برای او خواند.
او ماه گذشته در سن ۹۵ سالگی در محاصره چهار فرزندش درگذشت.
میراث او شامل ۱۴ نوه، ۱۰ نوه و من است. من اکنون چیزی را کشف کردهام که خیلیها قبلاً میدانند: اینکه از دست دادن یک دوست، در هر سنی، ناراحت کننده است. بهعنوان کسی که پس از سال 1965 متولد شدهام، عموماً وجود پیامهای پست صوتی را نادیده میگیرم، و هر زمان که نیاز به خالی کردن فضا داشته باشم، آنها را بیرویه حذف میکنم. اما نماد تلفن را لمس کردم، فقط برای اینکه ببینم چه چیزی ممکن است داشته باشم.
به طرز شگفتانگیزی، پیام Lottie بعد از صدای دیجیتال حفظ شد. برخی از محصولات معمولی برچسب تلفن بودند. یکی مقایسه شادی از کتابهای دوقلوهای بابی بود، که او در کودکی دوستش داشت، و کتابهای بتسی تاسی، که من در کودکی آنها را دوست داشتم.
و سپس یکی بود که بهاندازه کافی معمولی شروع شد، اما اینطور به پایان رسید:
«وقتی فرصت کردی، به من زنگ بزن.» "چون من به معنای واقعی کلمه دوست دارم با شما صحبت کنم."
من آن را بارها و بارها پخش کردم و اشک های سپاسگزارانه روی گونه هایم می چکید. من هم همین احساس را داشتم.
راشل فینتسایگ روزنامه نگاری است که در حال کار بر روی کتابی درباره خیره شدن به ۴۰ سالگی است.
تایمز متعهد به انتشار تنوع نامه برای سردبیر است. مایلیم نظر شما را در مورد این مقاله یا هر یک از مقالات ما بدانیم. در اینجا چندنکات آورده شده است. و این ایمیل ما است: letters@nytimes.com.
بخش نظرات نیویورک تایمز را در فیس بوک، اینستاگرام،