نظر | چرا میزبانی تعطیلات را کنار گذاشتم
در ابتدا من عاشق میزبانی بودم. کیمیاگری تنظیم دقیق فهرست خواربار، از خط خطی های آشفته به فراوانی منظم وجود داشت. بوقلمونها را در خنککنندههای داخل وان حمام نمک زدم، مخلفات جانبی زمانبندی شده را در صفحات گسترده ذهنی که مدیر پروژه را به گریه میاندازد، درست کردم و یک بار در اجاق توستر آنقدر کوچک کباب دندهای درست کردم که مجبور شدم در را با قاشق چوبی ببندم. اما هر سال، شکاف بین انتظارات و ظرفیت من برای برآورده کردن آنها بیشتر میشد.
هدف سفرهای بود که با غذا ناله میکرد، خانوادهای که برای تشکر جمع شده بودند، میزبانی آرام و وظیفهشناس بود. واقعیت این بود که من از لباسم عرق میریختم، بچههایم را به خاطر جنایات زیر پا میزدم و در آشپزخانهای به اندازه یک باجه تلفن، تئاتر خانگی اجرا میکردم. من سالها رویای این را گذراندم که همه چیز را رها کنم، اما فهمیدم چگونه، وقتی نقش میزبان تعطیلات مانند گچ در اطراف من کلسیف شده بود، غیرممکن به نظر میرسید.
خانوادهام، بهویژه برادرانم، متوجه نشدند که نقش من بهعنوان میزبان شام تعطیلات خانوادگی - که بعد از طلاق والدینم بر عهده گرفتم - من را فرسوده کرده بود. کوچکترین برادرم مشتاق کمک می آمد و من کارهایی مانند پوست کندن سبزیجات ریشه ای، باز کردن شراب، چیدن سفره را به او محول می کردم که او با تلاش واقعی و سؤالات فراوان انجام می داد. "آیا این به اندازه کافی له شده است؟" "قرمز را باز کنم یا سفید؟" او میخواست این کار را به درستی انجام دهد، اما این واقعیت که باید میپرسید نشان داد که انتظار میرفت چقدر کمی یاد بگیرد. برادر وسطی من نیازی به راهنمایی نداشت، زیرا او هرگز راهنمایی نمی خواست. او از راه میرسید، همه را به گرمی در آغوش میگرفت، روی کاناپه مینشیند و در مهی دلپذیر فرو میرفت. یک بار از او خواستم در حین تراشیدن بوقلمون، سس را هم بزند. پنج دقیقه بعد دوباره روی مبل نشست. سس بدون نظارت کاملاً آتشفشانی بود.
بعد از هر تعطیلات، آشپزخانه ای برای من باقی می ماند که شبیه صحنه جنایت بود. سس سس در قابلمه خوب. قیمه خشک سیمانی شده روی ظرف قابلمه. برجی از بشقابهایی که در ماشین ظرفشویی ناکافی من جا نمیشد، اگر من اصلاً آن را داشتم. کوهی از ظروف را تمیز میکردم، پیشخوانها را پاک میکردم، باقیماندهها را جمع میکردم، زبالهها را بیرون میآورم و در نهایت نزدیک نیمهشب میریختم، بچههایم از قبل خواب بودند، بدنم از خستگی میتپد. صبح، در آشپزخانه ای بی لک از خواب بیدار می شوم و به خاطر انتظار همه چیز، رنجشی کسل کننده و بی شکل احساس می کنم.
این تله شخصی است که همیشه قدم برمی دارد: هیچ کس دیگری این کار را نخواهد کرد. تا زمانی که من تمام بار را به دوش میکشیدم، خانوادهام دلیلی برای توسعه مهارتها و آگاهی برای تقسیم آن نداشتند. این واقعاً از طرف آنها مخرب نبود. آنها به سادگی در سیستمی وجود داشتند که در آن تعطیلات به طور خودکار اتفاق می افتاد، و هرگز مجبور نبودند دستگاهی را که باعث کارکرد آن شده بود بررسی کنند.
این الگو برای بسیاری از دختران بزرگ که کار نامرئی انسجام خانواده را از طریق ترکیبی مرموز از جنسیت و ترتیب تولد به ارث می برند، آشناست. ما نگهبانان سنت و مجریان کار عاطفی می شویم و نگران چیزهای وحشتناکی هستیم که ممکن است در صورت توقف اتفاق بیفتد - هرج و مرج تعطیلات، اعضای خانواده فراموش شده یا بدتر از همه، دیگر زنی نیستیم که می تواند «همه کارها را انجام دهد». شایستگی ما به قفس چاپلوس تبدیل میشود و سخت است که با راهحلهای واضح هم سطح شویم: کمک بخواهید یا کاملاً متوقف شوید.
من اینجا هستم تا به شما بگویم: میتوانید از آن قفس خارج شوید. من دارم. مردم زمانی که هیچ انتخاب دیگری به آنها داده نمی شود به طرز شگفت انگیزی توانایی دارند. به محض اینکه از تبدیل شدن به شبکه ایمنی امتناع می کنید، افراد دیگر مجبور می شوند خودشان را بگیرند. بزرگترین خطر تعطیلات بوقلمونهای خشک، کیکهای کمپخته، سیبزمینیهای غرق در آب است - اما شاید در حالی که همه آشپزی را یاد میگیرند، همه چیز شبیه این باشد.
نمیتوانم بگویم که میزبانی تعطیلات من با حسابرسی بزرگ در مورد آن ظروف شسته نشده به پایان رسید. در عوض، من بر اساس شرایط نجات پیدا کردم: برادر کوچکترم و همسرش خانه ای در 12 دقیقه از خانه من خریدند. با یک اتاق ناهارخوری که برای یک میز برای 12 نفر مناسب است، فضای پیشخوانی که می تواند بیش از یک تخته برش را در خود جای دهد و یک یخ ساز تعبیه شده در یخچال، خانه آنها مکان منطقی برای جمع شدن بود.
اولین سالی که میزبانی نکردم، ساعت 4 بعد از ظهر رسیدم. با یک پای: کاسترد افرا، که در یک پوسته فروشگاهی تهیه شده است، زیرا وقتم تمام شده بود و بعد متوجه شدم که لازم نیست برایم مهم باشد. برای اولین بار در دو دهه، من نه بوقلمونی داشتم که بخواهم از آن خلاص شوم، نه جدول زمانی برای مدیریت و نه فاجعه ای برای جلوگیری از آن. تمام آن سالها تلاش، آن همه تخصص که جمعآوری کرده بودم، تمام آن وعدههای غذایی زمانبندی شدهای که در شرایط غیرممکن مصرف کرده بودم، به هیچوجه کاهش یافت. من کارگردان، ستاره، کل گروه تولید بودم، و حالا شماره 3 اضافی بودم، بدون هیچ خطی در نمایش شخص دیگری سرگردان بودم.
در ابتدا، آرامش مانند دزدی بود. اما بعداً همان شب، در حالی که غذای باقی مانده را در ظروف همسان حمل می کردم، به خانه رفتم، بچه ها روی صندلی عقب خواب آلود بودند. ما به خانه، به آپارتمان تمیز خود رسیدیم - بدون ظرف، بدون آشفتگی، هیچ مدرکی مبنی بر اینکه تعطیلات رخ داده است. این چیزی است که برادران من همیشه داشته اند: خاطرات بدون درد زایمان، شکم پر و خانه های تمیز و ساعات اولیه خواب.
حالا این مال من نیز هست.
الیزابت آستین در حال کار بر روی خاطره ای درباره یک مادر بد سرطانی بودن است. نامهها به سردبیر. مایلیم نظر شما را در مورد این مقاله یا هر یک از مقالات ما بدانیم. در اینجا چندنکات آورده شده است. و این ایمیل ما است: letters@nytimes.com.
بخش نظرات نیویورک تایمز را در فیس بوک، اینستاگرام،