رابرت ناکامورا، «پدرخوانده» فیلم آمریکایی آسیایی در ۸۸ سالگی درگذشت
بعد از شروع جنگ جهانی دوم، رابرت ناکامورا و خانوادهاش، مانند 120000 نفر دیگر ژاپنیتبار، به زور از خانهشان خارج شدند و در یک اردوگاه دورافتاده قرار گرفتند.
سال 1942 بود، سالی که آقای ناکامورا دوباره به آن تبدیل شد. سفر 250 مایلی شمال به کمپ از لس آنجلس در کاروانی از اتوبوس ها، یکی از صاحبان پمپ بنزین به هیچ یک از افراد آواره سرنشین خود اجازه استفاده از حمام را نداد.
در دومین روز اسارت آقای ناکامورا، او پس از گم شدن در میان پادگان های کاغذ قیر یکسان اردوگاه گریه کرد. هنگامی که او یک کارنامه ضعیف را از مدرسه اردوگاهش به خانه آورد، مادرش که پسر دیگری به دنیا آورد در حالی که خانواده در سرپوشیده بودند، به دلایلی بیشتر از نمرات بد، با ناامیدی گریه کرد.
درک کردن این آسیب اولیه و غیرقابل پاک شدن به موتیف یک حرفه آمریکایی به نام نامورا تبدیل شد. رسانه.
بهعنوان یک عکاس مستقل، معلم و فیلمساز مستقل، به عنوان یک عکاس مستقل، معلم و فیلمساز مستقل کاوش میکند. و نژادپرستی او بنیانگذار Visual Communications، قدیمیترین سازمان مبتنی بر جامعه فیلمسازان و هنرمندان رسانهای آسیایی آمریکایی و جزیرهای اقیانوس آرام در ایالات متحده بود.
در سال 1980، آقای. ناکامورا و دوان کوبو کارگردانی «هیتو هاتا: پرچم را برافراشتند» که در اوایل قرن بیستم در توکیوی کوچک لس آنجلس اتفاق میافتد را کارگردانی کردند. نیویورک تایمز آن را اولین فیلم بلند بلند درباره تجربه آمریکایی ژاپنیها میداند که توسط آمریکاییهای آسیایی ساخته شده است.
Mr. همسر و همکار قدیمی او، کارن ال. ایشیزوکا، گفت که ناکامورا در 11 ژوئن در خانه خود در کالور سیتی، کالیفرنیا، بر اثر عوارض بیماری پارکینسون درگذشت. ادی وونگ، مدیر اجرایی سابق مرکز رسانههای آمریکایی آسیایی در سانفرانسیسکو، پس از وبسایت Mr. مرگ.


در دانشگاه کالیفرنیا، در حالی که دانشجوی دانشگاه کالیفرنیا بود. آنجلس، آقای ناکامورا فیلم کوتاه شاخص "Manzanar" را ساخت که به خاطر اردوگاهی که خانواده اش در صحرای مرتفع کالیفرنیای مرکزی در آنجا زندانی شده بودند، نامگذاری شد. این یکی از اولین مستندهایی بود که زندگی اردوگاه را از روی تجربه شخصی به تصویر می کشید.
پس از بازگشت به اردوگاه در سال 1969، او بارها و بارها، شخصاً و از طریق مستندهایی مانند غزلیات "Wataridori: Birds of Passage" (1974)، که زندگی سه نسل اول ژاپنی، آمریکایی و 19 ساله اش را به تصویر می کشید، بازگشت. مجموعهای از فیلمهای خانگی ساخته شده توسط کارورزان که جزئیات آنها را در اردوگاهها تحمل میکردند و به دستور رئیسجمهور فرانکلین دی. ناکامورا در مورد دوگانگی ای که نسبت به Manzanar احساس می کرد صحبت کرد.
او و دوستانش میگفتند که به طرق مختلف اردوگاههای معمولی ساخته بودند. تیرکمانک از شاخه های درخت، بازی های ماجراجویی و نگهداری عقرب ها، مارمولک ها و مارها در بطری ها به عنوان حیوان خانگی. اما او همچنین با زخم هایی از یک قسمت شرم آور از تاریخ آمریکا باقی ماند، یکی که به گفته او باعث شد او با احساس حقارت، غرور از دست داده و احساس دیگری بودن مواجه شود.
آقای ناکامورا در «تجربه اردوگاه، یا صرفاً به طور کلی زندگی در یک جامعه نژادپرستانه، واقعاً ذهن شما را به هم می زند». ادامه دارد، و من هیچ درمانی برای آن جز پرداختن به هنر نمی بینم.
رابرت آکیرا ناکامورا در 5 ژوئیه 1936 در ونیز، کالیفرنیا به دنیا آمد. پدرش، هاروکیچی ناکامورا، در ژاپن به دنیا آمد و به ایالات متحده مهاجرت کرد، جایی که او یک باغدار بود. مادر آقای ناکامورا، کیمیکو (نیتائو) ناکامورا، که در کالیفرنیا به دنیا آمد، به اداره تجارت کمک کرد و در فروشگاههای مواد غذایی کار میکرد.
تا زمانی که ژاپن در ۷ دسامبر ۱۹۴۱ پرل هاربر را بمباران کرد، آقای ناکامورا خود را یک «بچه کاملا آمریکایی» میدانست. اما پس از حمله، دوستان سفیدپوستش به سرعت به سمت او چرخیدند و سنگها و القابها را پرت کردند.
خانم ایشیزوکا گفت: «به یکباره، او آن چیزی که فکر میکرد نبود. "او متوجه شد که چهره دشمن دارد."
بعد از جنگ، خانواده به لس آنجلس بازگشتند تا با نژادپرستی بیشتری روبرو شوند. رابرت به یک سرباز پیشاهنگی کاملاً سفیدپوست پیوست اما اجازه نداشت با دیگران در یک استخر عمومی شنا کند.
او در «پرده سوم» گفت که از اینکه پدرش باغبان بود خجالت میکشید و آرزو میکرد کاش دیگری داشت، یکی بدون چهره یا لهجه ژاپنی. او گفت: «این نهایت نفرت از خود بود، اینکه بخواهم شخص دیگری باشم». «حداقل در کمپ، چهرههای ژاپنی-آمریکایی دوستانهای در اطراف خود داشتید.»

او سعی میکرد سفید باشد. او گفت.
او در دبیرستان فوتبال بازی کرد و در پیست دوید و به عنوان دونده به فینال شهر لس آنجلس رسید. او مدتی در اتاق خبر لس آنجلس اگزمینر یک پسر کپی بود و بعداً در آنجا به عنوان عکاس مشغول به کار شد. او با سرکوب خاطرات خود از منظرنار، در سال 1956 مدرک لیسانس خود را در عکاسی خبری از دانشکده طراحی ArtCenter در پاسادنا، کالیفرنیا دریافت کرد، و در آلمان مستقر بود، از سال 1959 تا 1961 برای سپاه سیگنال ارتش به تدریس عکاسی پرداخت.
او بعداً کارهای تجاری خود را افتتاح کرد و همه عکسهای مکزی را منتشر کرد. او در اکثر معیارهای استاندارد موفق بود.
اما او گفت که کارش برای او بی معنی شد. او یک بیگانه باقی ماند و متقاعد شد که دیگران او را "یک شرقی عجیب و غریب" می دانند. پسرش گفت که او برای مدت کوتاهی به ژاپن نقل مکان کرد، اما در آنجا به عنوان یک آمریکایی دیده می شد. آقای ناکامورا ناامید به خانه بازگشت. او سرانجام در اواخر دهه 1960 با پیوستن به بیداری اجتماعی و سیاسی جنبش آسیایی آمریکایی شروع به یافتن خود کرد.
او در "پرده سوم" گفت: "این به زندگی من معنا داد." شرمنده.
در سال 1970، آقای ناکامورا به تأسیس Visual Communications کمک کرد، که به حمایت و ارائه آثار هنرمندان جزیرهای آسیایی و اقیانوس آرام ادامه میدهد. در همان سال در دانشگاه U.C.L.A ثبت نام کرد و در سال 1975 مدرک کارشناسی ارشد خود را در رشته هنرهای زیبا دریافت کرد. او به مدت 33 سال در دانشگاه به تدریس فیلم و مطالعات آسیایی آمریکایی پرداخت. در سال 1996، او مرکز ارتباطات قومی U.C.L.A را برای ترویج بیان تجربیات مختلف قومی تأسیس کرد.
علاوه بر همسرش که در سال 1978 با او ازدواج کرد، و پسرش آقای ناکامورا یک دختر به نام تای بین چسل به یادگار گذاشت. یک برادر، نورمن؛ و چهار نوه ازدواج قبلی به طلاق ختم شد.
در سال 1997، اسمیتسونیان مروری بر زندگی حرفهای خود ارائه کرد که شامل مستندهای «به نظر میرسد شبیه دشمن» (1995) و «تویو میاتاکه: سایههای بینهایت خاکستری» (2002)، درباره عکاسی بود که مخفیانه از داخل منظرنار عکس میگرفت. در سال 2022، «Manzanar»، فیلم کوتاه آقای ناکامورا در سال 1971، به دلیل اهمیت تاریخیاش به فهرست ملی فیلم اضافه شد.
آقای ناکامورا درباره حرفهاش گفت: «ما باید خودمان را در این جامعه بازتاب میدادیم. "تا آن لحظه، ما نامرئی بودیم."