به یاد فرزندان جاویدان این سرزمین

یادشان همواره در قلب این خاک زنده خواهد ماند

جاسوس ها، برگرها و بمب ها: پس از یک جنگ جدید، زخم های قدیمی دوباره در تهران ظاهر می شوند

جاسوس ها، برگرها و بمب ها: پس از یک جنگ جدید، زخم های قدیمی دوباره در تهران ظاهر می شوند

نیویورک تایمز
1404/08/01
10 بازدید

این فیل ماه‌ها به طناب چسبیده بود و از روی تیرهای یک کارخانه از کار افتاده خارج از پایتخت ایران تاب می‌خورد و منتظر حضور تماشاگران بود.

او از فایبرگلاس ساخته شده بود، نه گوشت، بخشی از یک نمایشگاه هنری سوررئالیستی که قرار بود در ژوئن افتتاح شود. سپس هواپیماهای جنگی اسرائیل حمله کردند، که نشانگر آغاز جنگ 12 روزه ای بود که در ایالات متحده نیز به وقوع پیوست. نمایش به تعویق افتاد و هنرمندان که قادر به بازگشت به خانه نبودند، همه در خانه سرگردان شدند.

هر شب صندلی‌ها را به داخل حیاط می‌کشیدند تا «آتش‌بازی» را تماشا کنند، به قول هومن دیهیمی صاحب گالری - موشک‌هایی که در آسمان پخش می‌شوند، درخشش تیره انفجارها با ارکستری وحشتناک از بوم‌ها و ضربات صدا.. نمایش واقعیت در فضای هنر ظاهر شد

.

آقای دیهیمی گفت: «سوررئال بود.

مثل بسیاری از ایرانیان، آقای دیهیمی عادت داشت در برابر هوس‌های ژئوپلیتیک خم شود. یک دهه قبل، فضای گالری او، انجمن هنری دیهیم، یک کارخانه مبلمان گسترده با ۷۰۰ کارمند بود. سپس تحریم‌های آمریکا آن را مجبور به ورشکستگی کرد، بنابراین کارگاه‌های آن را با آثار هنری و دفاتر استارت‌آپ پر کرد.

با این وجود، به نظر می‌رسد که این آخرین خصومت‌ها با ایالات متحده و اسرائیل، در زمانی که نفوذ منطقه‌ای ایران در حال فروپاشی بود، نشان‌دهنده یک مسیر جدید نوسانات است.

آقای دیهیمی گفت: "ما می دانیم که تغییر در راه است، اما نمی دانیم چه چیزی یا چگونه."

نزدیک به نیم قرن پس از انقلاب ایران، مردم عادت کرده‌اند که در فضای پرتنش بین دستورات حکومت خود، فشار قدرت‌های خارجی و هویت و خواسته‌های خود حرکت کنند.

علامت‌هایی در رستوران‌های گران‌قیمت به زنان دستور می‌دهند که حجاب داشته باشند، اما توسط افراد جوان با موهای پرپشت نادیده گرفته می‌شوند. اینترنت سانسور شده است، بنابراین مردم از VPN برای پیمایش در اینستاگرام و TikTok استفاده می‌کنند.. تحریم های آمریکا یک بازار سیاه پر رونق را ایجاد می کند.

مذهب به طرز عجیبی خاموش بود. بیش از هشت روز در ماه ژوئیه، من به ندرت یک روحانی را در خیابان ندیدم و به ندرت سه بار در روز اذان را شنیدم، حتی اگر ایران یک جمهوری مذهبی است.

مطمئناً، موارد زیادی مطابق با ایران بود که تبلیغ می‌شد.. بسیاری از زنان موهای خود را پوشانده بودند.. افسران پلیس سیاه‌پوش با دوچرخه‌های خاکی گشت می‌زدند.. نقاشی‌های دیواری غول‌پیکر قهرمانان رسمی را به تصویر می‌کشیدند - روحانیون با چهره‌های خشن، ژنرال‌های کشته‌شده و دانشمندان هسته‌ای - و شرورانی را که شعار آمریکایی را می‌خواندند. بمب های کارتونی.

اما همینطور، فقط چند خیابان دورتر، بر روی دیوارهای پوشیده از تصاویر گل ها یا جنگجویان باستانی ایرانی، پاشیده هایی از زیبایی یا تاریخ وجود داشت. و در حالی که "مرگ بر آمریکا!" در نماز جمعه با صدا در آمد، برخی از ایرانیان اعتراف کردند که موافق نیستند، حتی از زمانی که بمب‌های کارتونی آمریکایی به شدت واقعی شدند.

(به عنوان بخشی از محدودیت هایی که روزنامه نگاران در ایران با آن مواجه هستند، دولت مترجمی را به ما اختصاص داد که بعداً کار او را تأیید کردیم. عالی بود.)

در طول سفر ما، شهر هوای زخمی داشت، جنگی که کمتر کسی آن را پیش‌بینی می‌کرد یا می‌خواست، هوای آن را به لرزه درآورد. ساکنان می‌گویند که احساس می‌کردند سر و صدا می‌کردند، و نگران بودند که چه اتفاقی می‌افتد.

یک نوع کشتی ارواح دیپلماتیک در خیابان طالقانی به شکل یک ساختمان طویل و دو طبقه لنگر انداخته بود.. زمانی کانون دشمنی ایران و آمریکا بود. اکنون موزه است.

بحران گروگان‌گیری در سال 1979، زمانی که دانشجویان ایرانی به سفارت ایالات متحده یورش بردند و 52 آمریکایی را به مدت 444 روز در بازداشت نگه داشتند، ضربه اساسی بین حاکمان ایران و ایالات متحده بود. زمینه را برای دهه‌ها خصومت فروزان فراهم کرد که طی آن آمریکایی‌ها روابط دیپلماتیک خود را قطع کردند و ایرانی‌ها روایت خود را از تالار خود با ایرانیان نوشتند. سفارت که اکنون به طور رسمی با نام "ایالات متحده. موزه لانه جاسوسی."

بعد از خرید بلیط خود به قیمت 1.40 دلار (قیمت رایج برای خارجی ها)، از طریق دروازه روزولت وارد شدم، همانطور که زمانی معروف بود. مسیری از میان باغی که بیش از حد رشد کرده بود، جایی که گربه‌های خیابانی در زیر درختان کاج نشسته بودند، منتهی می‌شد. قطعات زغال‌شده هلیکوپتر روی پایه‌ای انباشته شده بود، خرابه‌های حاصل از یک ماموریت نجات ناموفق زمانی که هواپیمای نظامی آمریکایی در طی یک طوفان شن در سال 1980 برخورد کرد و هشت سرباز آمریکایی را کشت.

در طبقه بالا، دفتر سفیر با دقت حفظ شده بود - صندلی‌های چرمی، یک میز کار زیبا و پرچم بی‌نقص آمریکا. (کارخانه‌های ایران هر سال هزاران پرچم ایالات متحده را تولید می‌کنند که بیشتر آنها در تظاهرات خیابانی سوزانده می‌شوند.) پرتره‌ای از رئیس جمهور خندان جیمی کارتر از دیوار آویزان شده است.

راهنمای ما، امیر، سرباز 21 ساله نظامی، با اشاره به نقش بحران در نامزدی ناموفق آقای کارتر برای انتخاب مجدد در سال 1980، گفت: «کارتر بهای آن را پرداخت.» او نیز مانند بسیاری در کشوری که خودسانسوری رایج است، درخواست کرد از یک نام استفاده کند.

در انتهای سالن، فراتر از یک در فولادی، کانون اصلی موزه قرار داشت: ایستگاه C.I.A.. در سال 1953 C.I.A. از کودتایی که نخست وزیر منتخب ایران را برکنار کرد و شاه محمدرضا پهلوی را سر کار آورد، حمایت کرد. تجهیزات جاسوسی قدیمی آمریکایی به نمایش درآمده بود.. اتاق‌های محفظه‌ای، ماشین‌هایی برای رمزگذاری و رمزگشایی پیام‌ها، فرستنده‌های ماهواره‌ای، تجهیزات شنود، خردکن‌های صنعتی و دستگاه‌هایی وجود داشت که طبق برچسب نمایشگاه، برای جعل گذرنامه و پلاک خودرو استفاده می‌شد.

پیکرهای مومی در کنار تلی از کاغذهای خرد شده نشسته بودند، تا به تصویری از تلاش طاقت فرسا و چندین ساله دانشجویان ایرانی برای جمع آوری مجدد اسناد خرد شده آمریکایی که در داخل سفارت پیدا شده بود، که بعداً در چندین کتاب منتشر شد.

ایرانی‌ها دوست داشتند که گروگان‌های آمریکایی را «مهمان آیت‌الله» خطاب کنند، و نمایشگاه‌های موجود در موزه تاکید داشتند که با آنها منصفانه رفتار شده است.. در راهروی سفارت، خطی از پرتره ها شرحی از هر گروگان، از جمله جزئیات زندگی و حرفه آنها پس از بحران ارائه می کرد، برخی از آنها با لحنی تقریباً دوست داشتنی نوشته شده بودند. در واقع، بسیاری از گروگان ها بعداً از آزار روانی و بدرفتاری فیزیکی در طول آزمایشات خود شکایت کردند.

پیام موزه روشن است: آمریکایی‌ها فقط به مداخله در ایران علاقه داشتند نه کمک به آن.

با این وجود، مخاطبان محدودی دارد. امیر گفت: موزه هر ساله پذیرای حدود 5000 نفر است که اکثراً گردشگرانی از روسیه و چین هستند. حتی این جریان از زمان جنگ در ژوئن خشک شده بود. در طول تور ما فقط یک بازدید کننده دیگر وجود داشت.

در راه خروج، یکی از مدیران موزه کالایی به من هدیه داد: لوح یادبود سرلشکر قاسم سلیمانی، فرمانده ایرانی که در حمله هواپیمای بدون سرنشین آمریکایی در عراق در سال 2020 کشته شد. سپس در کافه Boof، یک قهوه خانه کوچک هوشمند که اخیراً در محوطه سفارت افتتاح شد، استراحت کردم.

عکس‌های چارلی چاپلین و مارلون براندو دیوارها را تزیین کرده است. صاحب آن، مردی آرام در دهه 60 خود، لبخندی گرم نشان داد اما از صحبت کردن در مورد سیاست محتاط بود. او در مورد تنش‌های بین ایران و ایالات متحده گفت: «این به سیاستمداران بستگی دارد، نه افراد عادی مثل من.

او سفارش من - یک آمریکایی یخ زده - را روی میز گذاشت. خوشمزه بود.

فراتر از سفارت قدیمی، نکاتی از فرهنگ آمریکایی به نمایش گذاشته شده بود.. آهنگ‌های Pixies، گروه راک بوستون، که در یک کافی‌شاپ به سبک استارباکس نواخته می‌شد.. لینکلن کانتیننتال قدیمی در لابی هتل من پارک شده بود. مردان جوان در کافه‌های تاریک گیمینگ کافه‌ها جمع شده بودند.

اگر موزه گذشته بود، بیشتر مردم درگیر زمان حال بودند، به ویژه تلاش روزانه برای بقا، و اینکه چگونه از زمانی که روابط با ایالات متحده به طور ناگهانی کاهش یافت، بدتر شده بود.

سیاوش نائینی در حالی که تاکسی ساده خود را در ترافیک بدنام شهر مانور می داد فحش داد. او غرغر کرد: Snapp!، برنامه سوارکاری که نسخه ایرانی اوبر است، به سختی کار می کرد.

مقامات در حال پارازیت سیگنال‌های GPS در شهر بودند تا یافتن اهداف احتمالی را برای هواپیماهای جنگی اسرائیلی یا آمریکایی سخت‌تر کنند. اما همین امر باعث می‌شود تا مشتریان از تاکسی او استقبال کنند. از ژوئن، کسب‌وکار او 70 درصد کاهش یافته است.

آقای نائینی، 59 ساله، توان توقف نداشت.. او به سرطان مبتلا شده بود - او گفت: "ترمینال" - و به پول نیاز داشت تا برای داروهایی که او را زنده نگه داشته است بپردازد. او گفت: "از زمانی که شیمی درمانی را شروع کردم، نمی توانم پدال ها را به خوبی احساس کنم.

او گفت که او داروها را با قیمت های یارانه ای از یک داروخانه دولتی دریافت می کرد. اما گاهی اوقات مواد تمام می شد و او را مجبور به رفتن به بازار سیاه می کرد، جایی که قیمت ها 10 برابر بیشتر بود. این داشت او را تمیز می کرد. او گفت: "همسرم جواهراتش را فروخت.." "من فرش هایمان را فروختم."

همانطور که به مقصد رسیدیم، همدردی کردم.. آقای نائینی آن را کنار گذاشت.. گفت دلش نمی خواست.. فقط مبارزه زندگی بود.

سپس او راند و خیابانها را برای مشتری بعدی خود جست و جو کرد.

ما نزدیک سفارت بریتانیا ایستاده بودیم، جایی که تابلویی روی آن نوشته شده بود "خیابان بابی ساندز."

این خیابان به نام بابی ساندز، یکی از اعضای ارتش جمهوری خواه ایرلند که در سال 1981 در اعتصاب غذا در زندانی در ایرلند شمالی جان سپرد، خواستار رفتار با او به عنوان یک زندانی سیاسی شد. در بریتانیا، آقای ساندز مورد تحقیر قرار گرفت، اما در ایران به پانتئون شهدا پیوست.

شیرسازی شهدا به بخشی کلیدی از فرهنگ سیاسی ایران تبدیل شده است. مقامات و همچنین دشمنانی مانند ایالات متحده، قهرمانان ملی را مسح می کنند که گفته می شود در ارزش های انقلاب ایران شریک هستند. همچنین می تواند راهی برای آزردگی رقبا باشد.. سفارت بریتانیا بعداً ورودی خود را به یک خیابان مجاور تغییر داد تا از نامگذاری آدرس خود به نام یک ایرلندی که مخالف حکومت بریتانیا بود جلوگیری کند.

تا همین اواخر، سفارت مصر در تهران در خیابانی به نام خالد اسلامبولی، افراطی که رئیس جمهور مصر، انور سادات را در سال 1981 ترور کرد، قرار داشت. به نشانه گرم شدن روابط ایران و مصر، این نام در ژوئن تغییر یافت.

اشتیاق برای مستر. سندز اشکال غیرمتعارفی به خود گرفته است. درست قبل از نیمه شب برای صرف شام در "بابی ساندز برگرز" ​​توقف کردم، یک رستوران فست فود در یکی از خیابان های تپه ای در شمال تهران. صفی از غذاخوری ها در خیابان کشیده شده بودند و منتظر سفارش همبرگر و سیب زمینی سرخ شده روی پیشخوانی بودند که با تصاویر نئونی مرده تزئین شده بود. کیا گاربندی، مدیر، به من گفت: «بابی ساندز برای آزادی و رهایی ایستاد.» «ایرانی‌ها می‌توانند با آن ارتباط برقرار کنند.»

اگر نامگذاری یک همبرگر به نام شخصی که از گرسنگی مرده بود، عجیب به نظر می‌رسید، آقای گاربندی چنین فکر نمی‌کرد. او گفت: «مرد بزرگی.. و ما همبرگرهای عالی درست می‌کنیم.»

با این همه آشفتگی در اطراف، دیگران ترجیح دادند به جای تاریخ روی آینده تمرکز کنند، به این امید که ممکن است نوعی رهایی به همراه داشته باشد.

در مراسم یادبودی برای سردار سپاه پاسداران ایران که در حمله اسرائیل کشته شد، یک عزادار به من گفت که از جنگ استقبال می‌کند. او گفت که این لحظه‌ای را پیش خواهد آورد که منجی مذهبی معروف به مهدی به زمین بازگردد و همه را مسلمان کند.

«حتی تو،» او در حالی که انگشتش را در سینه ام فرو کرد، گفت.

دیگران نفس خود را حبس نمی کنند تا منجی ظاهر شود.

در مرکز شهر تهران، دانشجویان در یک محل تجمع هنری به نام کافه گودو که به نام نمایشنامه بکت نامگذاری شده است، تجمع کردند. همایون غنی زاده، صاحب کافه، کارگردان سرشناس سینما و تئاتر، گفت: «این یک تراژیکمدی وجودی است.» گفت: «ایرانی ها می توانند با آن ارتباط برقرار کنند.

«درست مثل نمایشنامه،» Mr.. غنی زاده گفت: "هر روز یک پیام آور می آید و می گوید: گودو امشب نمی آید، اما حتما فردا شب می آید. و فردای آن روز همه چیز از نو شروع می شود."

او گفت: «از نظر من جمهوری اسلامی نیز در حالت انتظار است. "اگرچه گودو آنها کاملاً متفاوت از چیزی است که مردم عادی منتظرش هستند."