به یاد فرزندان جاویدان این سرزمین

یادشان همواره در قلب این خاک زنده خواهد ماند

انتقام مردم لطفا

انتقام مردم لطفا

نیویورک تایمز
1404/09/29
5 بازدید

من برای ردیف سوم Uber داوطلب شدم، یک نیمکت تاشو که در قسمت باری که نمی‌توانید صاف بنشینید، فشرده شده بود. دوستم الن زانوی بدی داشت و من قبلاً در یک فانک بودم، بنابراین وقتی بقیه روی صندلی‌های واقعی نشستند، من که بلند قدترین گروه بودم، بدون اعتراض خودم را به پشت خم کردم. مردم کلاسیک را خوشحال می کنند.

انتقام مردم خشنود است

در حالی که زانوهایم را روی سینه‌ام فشار داده بودم، به دوست پسرم Ryansu پیام دادم: نمی توانم مستقیم بنشینم. زنان دیگر، همه ما دوستان محل اقامت سال گذشته، در حالی که من پشت سر آنها نشسته بودم، با هم چت می‌کردیم که به دلخواه خود به اندازه شرایط نامرئی بودم. من با همکلاسی ام ترینا می ماندم تا پول پس انداز کنم، اما از نظر اجتماعی و روانی خسته شده بودم.

رایان تمام روز را در حال انجام کارهایش به خانه ساکت بود. در نهایت او پیام داد: «پس الان مستقیماً به شام ​​می‌روی؟»

پاسخ دادم: «بله». "من یک اتاق هتل را در نظر می‌گیرم. شاید فقط من هستم. همانطور که می‌دانید خیلی به ذهنم می‌آید."

ما یک سال بود که با هم قرار می‌گذاشتیم، آن‌قدر طولانی بود که او الگوهای پاک کردن خود را بداند، اما آنقدر طولانی نبود که باور کنم کسی می‌تواند مرا از طریق آن‌ها دوست داشته باشد.

در رستوران، با آجرهای نمایان، شیشه‌های شیشه‌ای، نورهای گرم و منبع محلی احساس می‌کردم. من قبلاً این نامرئی بودن را احساس کرده بودم و در ناپدید شدن، به خوبی توانسته بودم خودم را در هر فضایی که مردم نیاز داشتند پر کنم، جا بدهم.

اما رایان با اولین قرار ما متفاوت بود. در حالی که دیگران قهوه یا چیزی ساده را پیشنهاد کردند، او ما را در اتاق فرار شرلوک هلمز رزرو کرده بود.

ما ماه‌هاست که با هم زندگی می‌کنیم، اما هنوز الگوهای قدیمی به سختی می‌میرند. ماه گذشته، پس از یک اختلاف نظر کوچک در مورد مواد غذایی، بدن من طوری واکنش نشان داد که گویی وضعیت تهدید کننده زندگی است. من خودم را در حمام حبس کردم و با مشت به شقیقه هایم زدم تا اینکه درد جسمی هرج و مرج عاطفی را از بین برد. سیستم عصبی من نمی‌توانست کاملاً باور کند که این رابطه متفاوت است.

او متوجه شد که من می‌لرزم و بدون ایجاد احساس شکستگی مرا در آغوش گرفت. او فقط من را از طریق آن، ثابت و صبور دوست داشت.

اکنون که به ورودی رستوران خیره شده بودم، ناگهان او را دیدم. رایان به نوعی اینجا بود و اتاق غذاخوری را با لبخند عصبی از اولین قرار ملاقاتمان اسکن می کرد. آیا من دچار توهم بودم؟

و سپس مرا دید، در حالی که صورتش از آرامش می درخشید. آنقدر سریع بلند شدم که صندلی من با صدای بلندی زمین را خراش داد و نگاه های مبهوت دوستان میزم را جلب کرد.

"تو اینجا چه کار می کنی؟" گفتم، در حالی که صدایم از شوک و ناباوری در حال ترکیدن بود.

او از اتاق ناهار خوری گذشت در حالی که سایر افراد ناهارخوری با کنجکاوی بیهوده تماشا می کردند. وقتی به میز ما رسید، مرا در آغوشش گرفت و من مانند کسی که در حال غرق شدن است، خود را نگه داشتم و در عطر آشنای شستشوی بدنش که با شیرینی ضعیف آدامس‌های حباب‌دار مخلوط شده بود، نفس می‌کشیدم.

تو اینجا چه کار می‌کنی؟ دوباره گفتم. "اینجا چطوری؟"

"این رایان است" به همسفران میزم که چهره‌هایشان شادی و سردرگمی را نشان می‌داد، گفتم. با عصبانیت گفت: «دوست پسرم.»

نشستم و یک صندلی برایش کشیدم.

«اول از شما چیزی می خواهم بپرسم.

وقتی به سمت او برگشتم، خودش را تا یک زانو پایین آورد.

در حال جویدن آدامس با شدت، لرزان، دستان کوچکی بود. چشمان او با چشمان من برخورد کرد و من همه چیز را آنجا دیدم: عشق، وحشت و امید همه به گونه‌ای در هم پیچیده بودند که سینه‌ام را درد می‌کردند.

پس می‌خواهی از من بپرسی؟”

او سرخ شد. «آیا با من ازدواج می‌کنی؟»

دوستانم با صدای بلند و صدایی فریاد زدند، اما تنها چیزی که می‌توانستم ببینم چهره رایان بود، آسیب‌پذیر و حاضر.

«بله!» گفتم، سرم را با شوک تکان دادم.

بعداً، در ماشین کرایه‌ای‌اش، او گفت: "من هفته‌ها این برنامه را داشتم. تمام بعدازظهر در اطراف هالیفاکس رانندگی می‌کردم و سعی می‌کردم شما را پیدا کنم."

گفتم: "گفتی که در حال رانندگی به سمت Canadian Tire هستید."

او لبخند زد. "من در حال رانندگی به سمت فرودگاه بودم."

آن شب را در یک سوئیت جکوزی ارتقا یافته گذراندیم. رایان در حالت عصبی خود برای تاریخ اشتباه، یک ماه آینده اتاق هتل رزرو کرده بود، بنابراین آنها به حال ما رحم کردند. صبح روز بعد، هالیفاکس را مانند توریست ها کاوش کردیم، با وجود سرمای ماه ژوئن در ساحل بستنی می خوردیم، در یک بانوج در پیاده رو دراز کشیده بودیم.

شنبه شب، رایان مجبور شد پرواز کند. پسر 13 ساله من آخر هفته با پدرش بود و یک نفر باید او را در روز یکشنبه بیاورد. وقتی من نبودم، آن کسی همیشه رایان بود.

گفتم: «کاش می‌توانستی بمانی»، و او را تماشا کردم که چمدانش را جمع می‌کرد.

او گفت: «من هم. "اما فردا شب شما را می بینم."

من یک شب گذشته را در خانه همکلاسی ام ترینا گذراندم، سپس یکشنبه با الن به فرودگاه رفتم. او پرواز خود را تغییر داده بود تا با پرواز من مطابقت داشته باشد، حرکتی که من انتظارش را نداشتم، اما معلوم شد، به شدت به آن نیاز داشتم.

در سالن عزیمت، در حالی که تلفنم را شارژ می کردم، به یک سورپرایز دیگر نگاه کردم. مردی که سال‌ها قبل به سمت دروازه من راه می‌رفت، به من تعرض کرده بود.

وقتی 19 ساله بودم، ناامید از برقراری ارتباط و در مورد رضایت ساده‌لوح بودم، این مرد پس از اولین قرار ملاقات برای تماشای فیلم، مرا به آپارتمانش دعوت کرده بود. او به من شات های ودکا داد تا اینکه اتاق چرخید، پورنوی خام را به عنوان نوعی پیش بازی پیچ خورده به من نشان داد، سپس با بدن من که به سختی هوشیارم بود رابطه جنسی داشت در حالی که من به پنکه سقفی او خیره شده بودم و سعی می کردم استفراغ نکنم.

تا سال ها بعد از آن چیزی که رخ داده بود صحبتی نداشتم. پس از آن، او پرسیده بود که آیا می‌خواهم به هم اتاقی‌هایم بگویم «بدون کاندوم» باکرگی‌ام را از دست داده‌ام، پوزخندی می‌زند که گویی به‌جای حمله‌ای که برای رسیدگی به آن سال‌ها طول می‌کشد، چیز خاصی را به اشتراک گذاشته‌ایم.

داستان بدتر شد. بعداً، وقتی که به شدت به مکانی برای زندگی نیاز داشتم، چون از وضعیت نامناسب هم اتاقی گریخته بودم، به عنوان هم اتاقی افلاطونی به آپارتمان او نقل مکان کرده بودم. محتاط بودم، اما جایی برای رفتن نداشتم، و شاید هم می‌خواستم هر چیزی را که برای هم بوده‌ایم عادی کنم.

آن ماه‌ها نوعی جهنم خودشان بود. کثیفی که در آن زندگی می‌کرد. رفتارش طوری بود که انگار به خاطر بردن من به او چیزی بدهکار هستم، حتی اگر اجاره خانه را پرداخت کنم.

اکنون، 15 سال بعد، او با چیزی شبیه همسرش از کنار من گذشت. او پیرتر، نرم‌تر، کاملاً غیرقابل توجه به نظر می‌رسید.

آروم گفتم: «الن»، «آن مرد را با پیراهن آبی می‌بینی؟»

او نگاه من را دنبال کرد. "بله، او کیست؟"

"این پسری است که باکرگی ام را با او از دست دادم." کلمات برای آنچه که واقعاً اتفاق افتاده بود ناکافی به نظر می رسید.

الن تمام ماجرا را می دانست. در خلال مکالمات آخر شب در خانه ترینا، همه چیز را به او گفته بودم.

الن گفت: «پسر کوتی»، در حالی که صدایش از سالن خروج می‌کشید.

من گیج به او نگاه کردم.

او دوباره با صدای بلندتر گفت: «پسر کوتی»، مستقیماً به او خیره شد. با شنیدن صدا، منطقه را اسکن کرد تا اینکه چشمانش مرا پیدا کرد.

من حلقه نامزدی مردی را به دست داشتم که هزار مایل پرواز کرده بود تا در ملاء عام از من خواستگاری کند. من در حال ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد بودم. من الن را در کنارم داشتم، بدون اینکه از او خواسته شود.

الن زمزمه کرد: «او شما را می شناسد.

گفتم: «مهم نیست.

در هواپیما، او و همسرش دو ردیف جلوتر از ما نشستند. الن که با مهماندار کار کرده بود تا با هم بنشینیم، با صدای بلند درباره ایده های عروسی و موفقیت های من در نویسندگی صحبت کرد و مطمئن شد که او دقیقاً درک می کند که من اکنون چه کسی هستم. دیگر نه آن جوان نومیدانه 19 ساله ای که از آن سوء استفاده کرده بود، بلکه یک دانشجوی فارغ التحصیل و شریک دوست داشتنی با یک سیستم پشتیبانی بود. کسی که ارزش محافظت را دارد.

هنگامی که هواپیمای ما به سمت اتاوا فرود آمد، به نامرئی بودن فکر کردم. اینکه چگونه آن را به عنوان نوعی محافظت کامل کرده بودم، برای جلوگیری از ناامیدی خود را کوچک کردم. در مورد داوطلب شدن برای ناراحتی چون ادعای فضا احساس خودخواهی می کرد. چقدر نادیده گرفته شدن را با ایمن بودن اشتباه گرفته بودم.

اما رایان از ابتدا مرا دیده بود. او مرا در یک رستوران هالیفاکس که از طریق گوگل ناامید پیدا کرده بود، پیدا کرده بود. نه به این دلیل که کامل یا راحت بودم، بلکه به این دلیل که برای او مهم بودم. برای کسی که سال‌ها با این باور سپری کرده بود که عشق به این معناست که از طریق رفتاری بی‌نقص به دست آورید و دقیقاً برای کسی که احساس می‌کردم معجزه می‌شدم، انتخاب شده‌اید.

به این فکر می‌کردم که رایان در خانه منتظر من است و پسرم مطمئناً در اتاقش بازی می‌کند اما آماده شنیدن در مورد سفر من است. و به ذهنم رسید که عشق چیزی نیست که باید از طریق رنج به دست آورید یا اصلاً به دست آورید. گاهی اوقات می رسد، عصبی و آدامس جونده، آماده زانو زدن در رستورانی پر از غریبه است.

کیمبرلی فالک یک نویسنده و متخصص ارتباطات در نزدیکی کینگستون، انتاریو است.

Modern Love را می‌توانید در modernlove@nytimes. قسمت‌ها، از آرشیو ما دیدن کنید.

عشق مدرن بیشتری می‌خواهید؟ سریال های تلویزیونی را تماشا کنید، در خبرنامه ثبت نام کنید و به پادکست در iTunes یا Spotify گوش دهید. ما همچنین دو کتاب داریم، "عشق مدرن: داستان های واقعی عشق، از دست دادن، و رستگاری" و "داستان های عاشقانه کوچک: داستان های واقعی عشق در 100 کلمه یا کمتر."