«وقتی به این آهنگ گوش میدهی» اثر لولا لافون، شب او را در خانه آن فرانک شرح میدهد.
زمانی که یک ویراستار کتاب از لولا لافون، رماننویس مشهور فرانسوی دعوت کرد تا جلدی را به مجموعه محبوب «شبی در موزه» ادیشن استوک کمک کند - که در آن نویسندگان یک شبه در موزهای اردو میزنند و درباره این تجربه مینویسند - لافون مردد بود.
او گفت: «نمیتوانستم ببینم که بیش از حد در موزه هستم.» اخیراً در یک کافه پاریسی مورد علاقه، دنج با شومینهها و صندلیهای نرم.
سپس ایدهای به ذهنش رسید.
آلینا گوردیل، سردبیری که از لافون خواسته بود به فهرستی از مشارکتکنندگان سریال ملحق شود، گفت: «او گفت: «فقط یک مکان وجود دارد که میخواهم شب را در آن بگذرانم.» «و این در خانه آن فرانک است.»
کتاب حاصل، مقالهای باریک که در سال ۲۰۲۱ به زبان فرانسوی منتشر شد و ماه گذشته با عنوان «وقتی به این آهنگ گوش میدهی» در ایالات متحده منتشر شد، لافون یک شب اوت را به تنهایی در ضمیمه اتاق زیر شیروانی آمستردام گذراند، جایی که آن فرانک و هفت نفر دیگر به مدت ۲۵ ماه از نازی پنهان شدند. حسابرسی نه تنها با ایده آن فرانک و "دفتر خاطرات یک دختر جوان" بلکه با گذشته خود لافون، در زادگاهش فرانسه بسیار هیجان انگیز بوده است.
"با یک شب چه می توان کرد؟" لافون در کتاب می پرسد. سالها طول میکشد تا پاسخ داده شود.
لورن الکین، مترجم انگلیسی کتاب، در ابتدا شک داشت: «وقتی برای اولین بار در مورد آن شنیدم فکر کردم، همان چیزی که نیاز داریم، کتاب دیگری در مورد آن فرانک - اما در واقع ما به این کتاب نیاز داریم. این زیباترین مراقبه در مورد خاطره و غیبت است و در غیرمنتظرهترین مکانها اتفاق میافتد. فمینیست صریح، در طول زندگی حرفهای خود در رمانهایی مانند «کمونیست کوچکی که هرگز لبخند نمیزند» (2014)، درباره نادیا کومانچی ژیمناست رومانیایی، و «ریلینگ» (2022)، که در دنیای باله و رقص جاز اتفاق میافتد (لافون، 51 ساله، رقصنده کلاسیک سابق) به آن پرداخته است. بنابراین، به یک معنا، آن فرانک یک موضوع طبیعی بود - موضوع وسواس، فتیشسازی و گاهی یک ایدهآلسازی مسطح.
لافون گفت: «من واقعاً ایده نوشتن در مورد چیزی را دوست دارم که بسیار شناخته شده است، برخلاف نوشتن درباره کشف. «من احساس میکنم رمانی که در آن چیزی را کشف میکنی بسیار مردانه است. من سرزمینها را کشف نمیکنم. من سرزمینهایی را میشناسم که دربارهاش مینویسم.»
لافون، که از دوران مدرسهاش «دفترچه خاطرات یک دختر جوان» را نخوانده بود، هیچ توهمی نداشت که یک شب او را به مقامی تبدیل کند. اما سوال پرسیدن اهمیت فزاینده ای پیدا کرد. آن فرانک (همانطور که لافون او را در همه جا صدا میزند، و از نام کوچکی که خیلیها میپذیرند دوری میکند) تبدیل به "نماد، اما چیست؟ چرا ما او را اینقدر دوست داریم؟" ما چه چیزی را دوست داریم و چگونه او را دوست داریم؟»
یک زاویه شخصیتر هم وجود داشت. لافون گفت: «یک نویسنده فرانسوی از آن به عنوان بیرون آمدن یهودی من یاد کرد.» با گفتوگو با خواهرش شروع شد. «شما درباره خیلی چیزها مینویسید، درباره خشونت جنسی صحبت میکنید، درباره مردم شخصاً صحبت میکنید، اما هرگز به نظر نمیرسید یهودی هستید. من اصلاً با آن روبرو نشده بودم.»
لافون در خانوادهای بزرگ شد که مادرش، در طول جنگ جهانی دوم، هرگز یهودی بودنش را اعتراف نکرد. لافون به دلیل نام فرانسوی و رنگ بلوندش، قادر به «گذراندن» بود - و یک دانشآموز با خوشحالی از آن اجتناب میکرد. هولوکاست، با تمسخر به «فهرست شیندلر» و «زندگی زیباست»، از تاریکی گذشته خانوادهاش دور شد و مینویسد: «نمیخواستم در مورد آن بشنوم، نمیخواستم در مورد آن بدانم. کابوس آنها مال من نخواهد بود. تنها چیزی که می خواستم این بود که عضوی از یک خانواده عادی باشم که کتاب های تاریخی در مورد آنها نوشته نشده بود، که نه ترحم و نه نفرت را برانگیختند."
او گفت: "به عنوان یک نویسنده، وقتی متوجه می شوید چیزی وجود دارد که درباره آن صحبت نمی کنید، و کلماتی برای آن ندارید. من معتقدم نوشتن چیزی برای شما هزینه دارد."
او از طریق متن دفترچه خاطرات راهی برای ورود به پروژه پیدا کرد. اما او این دیدگاه متعارف را رد کرد که کتاب نشان دهنده سوابق ساده و قابل ربط یک دختر جوان است. لافون گفت: "آن فرانک در واقع یک نویسنده بود." هموطنان برای حفظ دفتر خاطرات خود به عنوان شهادت، او شروع به تجدید نظر در کار خود برای مصرف عمومی کرد.
لافون از تفاوت بین کلمات اصلی دفترچه خاطرات و نسخهای که بیشتر ما خواندهایم متعجب شد و بسیاری از ما میل و هوسها را از بین میبرد. سند پس از جنگ که توسط یک پدر داغدار و یک ماشین هالیوودی که مشتاق است داستان را «جهانی» ارائه کند، تبلیغ میشود.
او گفت: «مثل مقدسین بسیار جوانی است که ما به چیزی از جوانی و پاکی آنها نیاز داریم.» لافون میگوید: «استایلیست شهودی که به عمد ابزارهای ساختاری مانند «کیتی» را اضافه کرد، به داستان کمک کرد و شخصیتهایی را برای خواننده تعریف کرد. «نحوه جابهجایی او بین عام و خاص، یک شاهکار است.»
جسی کیندیگ، سردبیر انتشارات دانشگاه ییل که این کتاب را به زبان انگلیسی منتشر کرد، تحلیل لافون را تحسین کرد: «لولا از جاهطلبی شدید و نوعی بیرحمی نمیترسه – و منظورم این است که به معنای واقعاً خوب – او هرگز بیرحمانه نویسندهای را درک نکرده است.» با مرگ آن فرانک - بر اثر تیفوس، در برگن بلسن، کمی قبل از آزادی اردوگاه مواجه شد. "شما می خواهید که او زندگی کند و دفتر خاطرات را نخوانده باشد. ما می خواهیم بی گناهی او حفظ شود. ما پایانی را دوست داریم که این کار را انجام دهد."
اما 10 ساعتی که لافون به تنهایی در ضمیمه سپری کرد آشکار شد. لافون گفت: "شما احساس می کنید در مکانی هستید که یک پناهگاه و یک تله است." «و یک مقبره. اما خالی است.»
لافون متوجه شد که به اتو فرانک، دختری که تنها بازمانده خانواده، تصمیم به انتشار کتابها را میگیرد، فکر میکند. لافون می گوید که در هلند متوجه شد که بسیاری از مردم اعمال او را زیر سوال می برند. "آنها فکر می کردند که او می توانست آنها را بهتر پنهان کند، کاری متفاوت انجام دهد، هلند را ترک کند - اما چگونه؟"
در نقطه ای از شب او شروع به فکر کردن به پدربزرگ و مادربزرگش کرد، پناهندگانی از لهستان که خیلی جوان به فرانسه نقل مکان کردند. او گفت: «فرانسه برای آنها کامو بود و فرهنگ بود. کمونیست های متعهد، به تاریخ فلسفه و اومانیسم کشور کشیده شدند. "پدربزرگم فرانسه را پرستش کرد. و دو سال پس از ورود، به او دستور دادند که ستاره زرد بپوشد."
او گفت: مردم، "چیزها را با یک امید غم انگیز ایده آل می کنند. و من مشابه اتو را می بینم، به این امید که هلند بی طرف بماند - و بماند." "اما اکنون می فهمم، آنها از اضطراب دیوانه شده بودند. تمام خانواده آنها در آشویتس کشته شدند."
بیگانگان دائمی در کشوری که آنها ایده آل کرده بودند، پدربزرگ و مادربزرگ او هیچ عکسی نداشتند و دارایی شخصی کمی داشتند - آنها همه چیز را در طول جنگ از دست داده بودند. او گفت: «اکنون میفهمم که پناهندگانی را دیدهام که هیچکس باقی نمانده است.
کتاب لافون با رویارویی به پایان میرسد که عمیقتر از آن دفن شده است، اما رویارویی که مسائل مربوط به از دست دادن، جوانی، هویت را روشن میکند.
اگرچه او قبلاً موفقیتهایی شناخته شده بود، استقبال از کتاب - بیش از 150 جایزه به فروش رفته است، 000 پیاپی جایزه فروخته است. او میگوید: «بیشترین چیزی که در زمان انتشار آن میترسیدم این بود که این کتاب فقط با افراد پیشینه من صحبت کند. "و چیزی که مرا غافلگیر می کند این است که مردمی را می بینم که می گویند "این مادربزرگ من است" - و آنها از الجزایر آمده اند."
با این وجود، او فکر می کند که می فهمد چرا کتاب طنین انداز می شود: "درباره غیبت بود و درباره از دست دادن بود. چگونه بزرگ می شوید و با یک خلا زندگی می کنید؟ با افرادی که هرگز نمی توانید این جمله را بشناسید که آنها را در کجا سوگواری کنید." جمله نقطه پایانی ندارد."